هیچ فریادی آنقدر بلند نیست
که خدایان صامت مرا به جواب وا دارد
من بودم
و خدایم
اما
خدایم بود و یک دنیا
تلافی کردم
من بودم و خدایانم.
هیچ نشد!
من بودم و من
من هستم و من
...
شده ام مانند هوس بازی که تمام فاحشه های شهرش را می پرستد
مانند کسی که به تداوم بوسه هایش نمی توان امید بست
شاید اوضاع به این بدی ها هم نباشد
شاید دنیا این قدر ها هم سیاه نباشد
آری
می شود!
شاید من هم میتوانم سفید باشم
شاید می توانم بر پیشانی گاوی پیر بوسه بزنم
آری
می توان زیاد هم بد نبود
می توان کمی کم تر بد بود
اما هر چه بشود نمی توان بد نبود!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:24  توسط برفی
|