تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
هی نوشتم

هی پاک کردم

هی نوشتم

هی پاک کردم

خوب شد چون دیگه اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم!


پ.ن: چند ماهه که زندگی زنده بودن شده! همش تلاش برای آینده ای که ممکنه هیچ وقت نیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:8  توسط برفی  | 

اومدی چیو ببینی؟! خبری نیس! مثه قبل!

خبری نیس!

هیچ خبری نیس!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:43  توسط برفی  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

منوچهر احترامي


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 9:23  توسط برفی  | 

Even dogs cry, when they get lonely!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:42  توسط برفی  | 

Have you ever thought about ways to respect a request?!

I've found one of the best ones!


Joey: Hey Pheebs, you wanna help?

Phoebe: Oh, I wish I could, but I don't want to!

Friends, Season 1, Episode 1

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 12:59  توسط برفی  | 

بعضی وقتها یک موضوع آنقدر بُعد دارد که نمی توانی تشخیص دهی کدام کار درست است!

الان از همان بعضی وقت هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:24  توسط برفی  | 

جلوی افکارت را نمی توانی بگیری. صدای گیتار، آرامش، سکوت، تکرار صحنه هایی که رهایت نمی کنند. شب های بلند و سرد زمستان که تنهایت نمی گذارند!

مگر می توانی کاری کنی که هیچ وقت زود تر از ساعت 8 شب نشود؟! مگر می توانی تمام صداهای دنیا را ساکت کنی؟! مگر می توانی هیچ وقت فکر نکنی؟! مگر می توانی نفس نکشی تا شیشه ها بخار نزند؟!!!

اشتباه؛ شک! هیچ وقت رهایت نمی کنند. روی شانه هایت نشسته اند. اصلا با تو زاده شده اند! شاید بودنت هم یک اشتباه است و موجودیتت هم اساس شک!

حرکت ساعت های هماهنگ که می ایستند و می روند و تو هیچ وقت نمی توانی راز هماهنگی شان را درک کنی اما می دانی بعضی وقت ها همه با هم می ایستند! بی آنکه بتوانی اثبات کنی روحت را می خورند!

دلم برای اشتباهات بی تاثیر دوران کودکی ام تنگ شده! دوس دارم به برابری سهم خودم و سایرین شک کنم! دوس داشتم بزرگترین مشکلم مشق های فردایم بود و نمره ی املایم که از فلانی بیشتر شده یا کمتر!

تو؛ اشتباهایت؛ شک هایت، همه با هم بزرگ شده اید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:41  توسط برفی  | 

این ایمیل رو یکی از دوستام برام فرستاده بود. شاید وقتشه خیلی چیزا رو بفهمم!

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی


اونی که زود میرنجه

زود میره، زود هم برمیگرده.

اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

.......

هستند

کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند

و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.

.…..

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه

سهمگین

باشد، لال می شوی.

.…..

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی

می فهمی رنج را نباید امتداد داد

باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد

از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.

…...

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

…...

 

مهم

نیست که چه اندازه می بخشیم

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

…...

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.

…...

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند

ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.

…...

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.

…...

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد

…...

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.

…...

اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

…...

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

…...

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "

- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "

- قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "

- مقداری خرد پشت " چه بدونم "

-و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.

…...

كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:4  توسط برفی  | 

هیچ چیز جلودارت نبود

نه لحظه های خوش. نه آرامش. نه دریای مواج.

تو مشغول مردن ات بودی.

نه درختانی

که به زیرشان قدم می زدی، نه درختانی که سایه سارت بودند

نه پزشکی

که بیم ات می داد، نه پزشک جوان سپید مویی که یکبار جانت را نجات داد.

تو مشغول مردن ات بودی.

هیچ چیز جلو دارت نبود. نه پسرت. نه دخترت

که غذایت می داد و از تو باز، بچه ای ساخته بود.

نه پسرت که خیال می کرد تا ابد زنده خواهی ماند.

نه بادی که گریبانت را می جنباند.

نه سکونی که زمین گیرت کرده بود.

نه کفش هات که سنگین تر می شدند.

نه چشم هات که به جلو نگاه نمی کردند.

 

هیچ چیز جلودارت نبود.

در اتاقت می نشستی و به شهر خیره می شدی و

مشغول مردن ات بودی.

می رفتی سر کار و می گذاشتی سرما بخزد لای لباس هات.

می گذاشتی خون بتراود لای جوراب هات.

رنگ صورت ات پرید.

صدایت دو رگ شد.

بر عصایت یله می دادی.

و هیچ چیز جلو دارت نبود.

نه دوستانت که نصیحت ات می کردند.

نه پسرت. نه دخترت که می دید نحیف و نحیف تر می شوی.

نه آه های خسته ات

نه شش هایت که آب انداخته بود.

نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود.

هیچ چیز جلو دارت نبود.

تو مشغول مردن ات بودی.

وقتی با بچه ها بازی می کردی، مشغول مردن ات بودی.

وقتی می نشستی غذا بخوری

وقتی که شب، خیس اشک از خواب پا می شدی و زار می زدی

مشغول مردن ات بودی.

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه گذشته.

نه آینده با هوای خوش اش.

نه منظره ی اتاق ات، نه منظره ی حیاط گورستان.

نه شهر. نه این شهر زشت با عمارت های چوبی اش.

نه شکست. نه توفیق.

هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردنت بودی.

ساعت را به گوشت می چسباندی

 

حس می کردی داری می افتی.

بر تخت دراز می کشیدی.

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی.

خواب فضای زیر درختان.

خواب فضای توی اتاق.

خواب فضایی که حالا از تو خالی ست.

و مشغول مردن ات بودی.

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه نفس کشیدن ات. نه زندگی ت.

نه زندگی ای که می خواستی.

نه زندگی ای که داشتی.

هیچ چیز جلودارت نبود.


مارک استرند (ترجمه ی محمدرضا فرزاد)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 3:56  توسط برفی  | 

الان به شدت نیاز دارم یکی درکم کنه!

مثه همیشه!

هیسس!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 1:34  توسط برفی  | 

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد ...


... نگاه كن

من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان ...


فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:16  توسط برفی  | 

لازم می دونم یک تشکر ویژه از جناب "آنتوان دوسنت اگزو په ری" داشته باشم به خاطر تعریف های بی نظیر لغات.


پ.ن: امشب چقدر حس نوشتن هست. امشب احساس میکنم سالهاست همچین حسی نداشتم!

پ.ن: یکی منو خاموش کنه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 1:49  توسط برفی  | 

اصولا اینجا منطق فقط وقتی خوبه که بشه ازش استفاده ابزاری کرد!

اصولا واژه ها دارای معنای شناورند!

لذا برای رسیدن به یک هدف، با کمک استفاده ابزاری از منطق، کافی است از معنای شناور واژه ها بهره ببرید.


پ.ن: اصولا چه دلیلی دارد آدم چیزی بگه وقتی حرفی برای گفتن، آوازی برای خوندن یا گوشی برای شنیدن نداره!

پ.ن: معیار لطیف بودن احساس کیلو می باشد!

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 1:21  توسط برفی  | 

این همیشه برام سوال بوده که چرا ما جمعه تعطیلیم و خارجیا یکشنبه! همیشه هم میدونستیم که این اختلاف تعطیلات علنا باعث میشه تو بخش تجارت بین الملل 4 روز رو از دست بدیم! یعنی 57.14 درصد یک هفته!
این یعنی ما حدودا 104 روز زمان کمتر از بقیه کشور ها توی تجارت داریم (البته کشور های عربی منظورم نیست)
نکته ی دیگه اینه که هرجور فکر میکنم معنای لغوی سان دی؛ یکشنبه نمیشه یا اگر میشه من نمی دونم! دقیقا یک قرارداد هست و یک اسم که هر چیز دیگه ای می تونست باشه! اگر ما سان دی رو جمعه ترجمه کرده بودیم الان 104 روز بیشتر برای توسعه؛ حداقل توی بخش تجارت جهانی (بدون در نظر گرفتن تحریم ها) وقت داشتیم.
به شخصه توی زندگی روزمرم اگه یک روز بلند شم و بگن امروز شنبه است در حالی که من فکر میکردم دوشنبه است (البته با حفظ تاریخ) تاثیر چندانی روی زندگیم نخواهد داشت!
فقط یک هفته باید دو روز بیشتر کار کنم که این در برابر تطابق جمعه و یکشنبه و سودی که اقتصاد کشورم میکنه قابل محاسبه نیست.

ببینید یک ایده خیلی کوچیک میتونه بزرگ شه؛ میتونه اصلاح شه؛ میتونه کامل شه؛ می تونه حرکت شه!


پ.ن: استفاده ، کپی و انتشار این متن به هر شکل و نحوی با حفظ مضمون کاملا مجاز و حلال می باشد و نیازی به ذکر منبع ندارد!! از شیر شدن این مطلب هم به شدت استقبال میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 2:11  توسط برفی  | 

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،
آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،
آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،
آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،
آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند
و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،
سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند، 

شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 15:2  توسط برفی  | 

پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.
ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.
يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.
ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.
اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد.
صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست.
اما ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند.

قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت:
نمي دانم چه حکمي بکنم !! من هر دو طرف را شنيدم، از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند از سوي ديگر مرد مي فروشي که به تاثير دعا باور دارد …

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو کوئيلو.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 15:5  توسط برفی  | 

اصولا بعضیا روی آدم تاثیر میذارن به صورت بسیار شدید! البته هیچ دلیلی نداره که اون شخص فرد مهمی باشه یا حتی خاص از دیدگاه سایرین. همین که می تونه روی تو تاثیر بذاره یعنی خاصه.

خیلی چیزها شروع شد؛ خیلی چیزها هم تموم شد؛ خیلی قبح ها هم شکست؛ اما قشنگیش اینه که زندگی با این چیزا کار نداره و فقط ادامه داره! و چون ادامه داره هنوزم امیدوارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 4:54  توسط برفی  | 

...

اینجا عشق موج می زند

اینجا ستاره ها می رقصند با موسیقی باد

اینجا فرصتی دیگر است برای شروع یک داستان

اینجا فرصتی دیگر است برای پایان شاد یک رمان حزن انگیز

اینجا؛ زندگی صرفا یک کلمه نیست

...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:18  توسط برفی  | 

و خداوند فراموش کردن را آموخت

و انسان خوب یاد گرفت

و انسان خیلی خوب یاد گرفت

و انسان خیلی خیلی خوب یاد گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 1:25  توسط برفی  | 

اگر تو مرا اهلی کنی، هردو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه‌ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه‌ی جهان خواهم شد. این زندگی کسلم می کند. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، زندگیم چنان روشن خواهد شدکه انگار نور آفتاب برآن تابیده است. آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه‌ی پاهای دیگر فرق داردخواهم شناخت. صدا پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیرِ زمین می رانَد ولی صدای پای تو مثل نغمه‌ی موسیقی از لانه بیرونمن می آورد.

آدم ها دیگر وقت شناختن ِ هیچ چیز را ندارند. همه‌ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند. ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد، آدم ها دیگر دوستی ندارند.

آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی. تو مسوول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسوول گلت هستی... همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. این راز ساده را در خاطرت همیشه نگهدار که فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است. اصل چیزها از چشم سر پنهان است...


از کتاب شازده کوچولو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 0:1  توسط برفی  | 

تو زندگیم بیاد ندارم  روزایی که به اندازه این دو روز خندیده باشم

درست وقتی فک میکردم دیگه نمی تونه چیزی واسه خندیدن وجود داشته باشه یه سوژه ناب دیگه پیدا میشد

خلاصه اینکه خیلی عالی بود

به اندازه چند ماه خاطره دارم از این دو روز

خدا رو شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 23:52  توسط برفی  | 

با مردم باش اما مثل مردم نباش.
حضرت علی (ع)

دستهایی که کمک میکنند مقدس ترند از لبهایی که دعا میکنند.
کوروش کبیر

یا درست حرف بزن ، یا عاقلانه سکوت کن .
ژرژهربرت

نبینید كه می گویید، ببینید چه می گوید.
حضرت علی (ع)

در روزگار جهل شعور خود جرم است.
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:12  توسط برفی  | 

فرشته ی مرگ میاد

درست سر وقت

بهتره به جای دست و پا زدن همراهش شیم

برای هممون بهتره!


پ.ن: کیوان جان امید وارم خدا بهت صبر بده.

پ.ن: امشب شب عجیبی بود. اصولا مثه همیشه هیچ کدوم از حرف هام رو اینجا نمیگم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 1:45  توسط برفی  | 

بی حرمتی های روز عاشورا رو محکوم میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 0:0  توسط برفی  | 

اصولا تو کار این جور پست ها نیستم اما به نظرم جالب اومد. لازمه بدونیم

1-خود را علت اصلی تمام رویدادهای زندگی تان بدانید. هر چه شما بیشتر خودتان را علت و عامل اصلی وقایع زندگی تان بدانید، بیشتر قادر خواهید بود تعیین كننده رویدادهای آینده زندگی خود باشید. دیگران نیز ممكن است در این مسئولیت سهیم باشند، اما هنگامی كه انگشت خود را به سوی آنها نشانه میروید تمام قدرت خود را از دست میدهید. تمام سرزندگی و كارایی شما محو شده و شما بایستی وابسته ی تصمیمات و اقدامات دیگران باشید.

 2-از تمام تعلقات و وابستگی های خود رهایی یابید. چیزهایی كه توانایی رها كردنشان را ندارید باعث آزار و عذاب شما خواهند شد. شما میتوانید خود را وابسته هر چیزی بكنید: یك شخص، یك شیء، یك خوراكی، یك ماده مخدر، یك شرایط خاص و یا یك روش زندگی خاص. هنگامی كه شما نسبت به از دست دادن چیزی كه وابسته اش گردیده اید تهدید میشوید، ترس، اضطراب و جنون وجود شما را فرا میگیرد. وابستگی ها به لنگر كشتی می مانند، شما را در یك مكان ثابت نگه میدارند و دیگر قادر نخواهید بود آزادانه به اطراف حركت كنید. از تمام وابستگی های خود دل بكنید و به آنها اجازه رهایی دهید. وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشید، هیچ چیز جلودار شما نخواهد بود.

3-هر رابطه ای را میسر و شدنی سازید. هنگامی كه رابطه ای غیر ممكن و با ناكامی مواجه میشود، شما هزینه گزافی را در درون خود می پردازید. هر قدر رابطه از اهیمت بیشتری برخوردار باش، رنج شما نیز بیشتر خواهد بود. برای اینكه رابطه ای را میسر سازید باید خود، شرایط، و شریك خود را مورد بخشش و پذیرش قرار داده و به شریك خود اجازه دهید همانگونه كه هست باشد. وی را دوست داشته باشید و به وی قوت قلب و اعتماد بنفس دهید. مسئولیت موفقیت رابطه را به تنهایی بعهده گیرید.

4-تمام دلخوریها و آزردگی ها را رها كنید. دلخوری ها نشانه آنست كه شما جلوی چیزی را سد كرده اید. آن را كشف كنید و به آن اجازه رهایی دهید، خواهید دید كه دلخوری و ناراحتی شما نیز محو میگردد. احساس نفرت و بیزاری را نیز از خود دور كنید. تا زمانی كه خود را از نفرت رها نساخته اید، طعم آزادی را نخواهید چشید. برای رهایی از احساس نفرت و خشم باید خود، دیگران و زندگی را برای آنگونه كه میباشند مورد بخشش و پذیرش قرار دهید.

5-بطور كامل در متن زندگی مشاركت داشته باشید. خود را كنار نكشید. در هر لحظه یا شما در متن زندگی حضور دارید و یا از آن كناره گیری میكنید. یا شما در مقام علت قرار داشته و یا در مقام معلول بسر می برید. هنگامی كه خود را از جریان زندگی كنار میكشید، از خلق كردن بازمی مانید و شروع به واكنش نشان دادن منفعلانه میكنید. بنابراین زندگی بر خلاف میل شما به سمت سراشیبی و ناكامی پیش میرود. برای آنكه زندگی با شما یار باشد بایستی در آن مشاركت كنید. هزینه كنار كشیدن همانا رنج كشیدن و حسرت خوردن است. مسئولیت زندگی خود را در دست گیرید. وقتی معلول وقایع زندگی باشید ناتوان و افسرده خواهید بود. طرز تفكر خود را تغییر دهید و اعتماد بنفس، انرژی و كارایی خود را بازپس گیرید. هر گاه خود را معلول شرایط یافتید، بلافاصله با قاطعیت خود را در مقام علت قرار دهید.

6-ما آموخته ایم كه مسئولیت دو فرد درگیر در یك رابطه بصورت 50/50 درصد است. اما این نسبت بایستی به 100/100 تغییر یابد. هر كدام از طرفین بایستی 100 درصد مسئولیت موفقیت و شكست در هر رابطه ای را بر دوش گیرند. نوع رفتار شما با شریكتان تعیین كننده نوع رفتار وی با شما خواهد بود. بنابراین شما 100 مسئول حضور و یا فقدان عشق و صمیمیت در رابطه خود میباشید. اما ما بندرت به رفتار خود توجه می كنیم و صرفا به نحوه رفتار فرد با خودمان دقت میكنیم. هنگامی كه شما بار مسئولیت رابطه را 100 درصد بر دوش شریك خود قرار میدهید، در واقع خود را قربانی، درمانده و منفعل می سازید. برای بازیابی قوای خود مسئولیت 100 درصد رابطه را بپذیرید.اگر مشكلی دررابطه وجود دارد بدنبال راه حل برای آن باشید، منتظر شریك خود باقی نمانید.

7-چرخه ناسازگاری را متوقف سازید. در ابتدا روابط به فرم ایده آل آغاز میگردند، اما این سرخوشی دیری نمی پاید. چرخه از آنجا آغاز میشود كه یكی از طرفین رنجیده خاطر میگردد. بنابراین شروع به كشیدن یك دیوار حفاظتی پیرامون خود میكند تا در پس آن بتواند حمله كند، مقاومت كند و یا خود را كنار بكشد. در مقابل شریك وی نیزاز نحوه برخورد وی رنجیده خاطر شده و مشابه همان دیوار حفاظتی را درمقابل خود بنا میكند. مجددا فرد نخست آشفته تر شده و شدید تر واكنش نشان میدهد. سرانجام هر دو شریك نادانسته وارد یك چرخه مقاومت، حمله و كناره گیری می شوند. برای حفظ این چرخه به دو نفر نیاز است و از لحاظ فیزیكی محال است كه یك چرخه تعارض تنها با شركت یك فرد منفرد قادر به تداوم باشد. بنابراین هر دو فرد به یك اندازه و 100 درصد مسئول آن میباشند. جای ملامت و انتقاد به شریك خود عشق بورزید و وی را مورد پذیرش بی قید وشرط قرار دهید، تا این چرخه از حركت بازایستد.

8-مقاومت كردن نه تنها توانایی درك شرایط و یافتن راه حل برای مشكلات را از شما سلب میكند، چه بسا همین مقاومت، آن چیزی كه شما در برابرش مقاومت میكنید را پر رنگ تر، قدرتمند تر و سرسخت تر میسازد. برای مثال تصور كنید یك بادكنك زرد رنگ از سقف اتاقتان آویزان است. اكنون در برابر آن مقاومت كنید و حضورآن را غیر قابل تحمل بیابید. همانطور كه می بینید شما غیر از بادكنك زرد رنگ چیزی دیگری را نمی توانید ببینید. چراكه تمام حواس خود را معطوف مقاومت كردن در برابر آن كرده اید. و یا برای مثال شما از اینكه شریكتان انسان قابل اتكایی نیست گله مند میباشید. هر وقت میخواهید به وی اتكا كنید وی شما را مایوس میكند. در نهایت شما از وی متنفر و بیزار میشوید. اما هنگامی كه به این باور میرسید كه وی واقعا غیر قابل اتكا است و به وی اجازه دهید همانگونه كه هست باشد و شما نیز بیاموزید كه تنها به خودتان اتكا كنید و از آن پس به شریك خود اتكا نكنید، دیگر این واقعیت كه وی قابل اتكا كردن نیست شما را آزار نخواهد داد. حقایق را بینید و آنها را بدون مقاومت كردن بپذیرید.

9-یكی از دلایلی كه شما شریك خود را مورد پذیرش قرار نمیدهید آنست كه وی یك احساس آزاردهنده ی درون شما را تحریك و برایتان یادآوری میكند. چنانچه شما آن جراحت درونی ای را كه یادآوری آن باعث رنجش شما میشود را التیام دهید و با آن كنار بیایید مقاومت و گریختن از آن نیز محو خواهد شد. مقاومت در برابر واقعیات افراد و زندگی عملی عبث و عذاب آور است. هنگام كه شما در مقابل جریان زندگی خود را قرار میدهید و یا فراتر از آن میكوشید برخلاف جهت سیل خروشان واقعیت حركت كنید، تنها خودتان را به رنجی ابدی گرقتار كرده اید. سوار زورق آرزوها و خواسته های خود شوید اما همسو با جریان واقعیات زندگی.

10-هنگامی كه شما وابسته به فردی میشوید و وی را از آزادی های مشروع خود منع میكنید، فرد را ناخودآگاه از خود دور می سازید. فرد در این وضعیت احساس خفگی میكند و باید برای یافتن فضایی برای تنفس، خود را از دستان شما خلاص سازد. بنابراین وی را به حال خود رها كنید. محبوب شما مانند بادبادكی در دستان شماست. چنانچه نخ بادبادك را رها كنید بادبادك از دستتان میرود. چنانچه نخ بادبادك را از ترس از دست دادن بادبادك بیش از اندازه به سمت خود بكشید و یا آن را محكم در دستان خود نگه دارید، دیگر بادبادك قدرت پرواز خود را ازدست داده و دیگر بادبادك نخواهد بود و به یك كاردستی كاغذی و یا پلاستیكی تبدیل میشود. بنابراین نه محبوب خود را كاملا به حال خود رها كنید كه از دستش بدهید و نه آنقد محدود و مقیدش سازید كه وی را از زندگی كردن بازداشته و تبدیل به یك زندانی دربندش سازید.

11-هر ویژگی اخلاقی و شخصیتی كه شما قادر به تحمل آن در شریك خود نمیباشید در واقع نمود و جنبه ای از درون شماست كه قادر به تحمل آن نیستید. وقتی در می یابید كه آن ویژگی در شما نیز موجود است، مقاومت در برابر آن فرد جایش را به محبت و دوستی خواهد داد.

12-از یك موجود منفعل كه صرفا نسبت به اطرافیان و محیط خود واكنش نشان میدهد، خود را رهایی بخشید. چنانچه تصمیم دارید امروز را به بهترین نحو سپری كنید و از روز خود نهایت لذت را ببرید، همین كار را بكنید. آنطور نباشد كه انتقاد و یا رفتار ناشایست دیگران فورا شما را اندوهگین، افسرده و ناراحت و تحسین و تمجید دیگران شما را از خود بیخود سازد.

13-عامل آزاردهنده ای كه شما از آن اجتناب می ورزید در واقع یك رنجش دیرینه است كه آن را سركوب كرده اید. از تجربه هر نوع رنجش كهنه ای ابا نداشته باشید اجازه دهید رنجش بروز یابد و آن را رها كنید. خواهید دید كه رنجش قدرت خود را از دست داده و محو میگردد. بالطبع هرشرایطی كه باعث یادآوری مجدد آن رنجش شود نزد شما یك تهدید محسوب شده و شما به هر قیمتی از آن شرایط اجتناب خواهید ورزید.برای حفاظت از خودتان در برابر تهدید شما بطور خودكار می جنگید، مقاومت میكنید و وابسته میشوید. جنگیدن و مقاومت كردن با ایجاد یك حالت هراس و استرس زندگی شما را به تباهی می كشاند. هر قدر شما بیشتر با این احساسات آزار دهنده بجنگید، آنها بیشتر بال وپرگرفته و در زندگی شما رسوخ خواهند كرد. اجتناب از این احساسات است كه به آنها قدرت میبخشد. برای مثال 4 بادكنك زرد رنگ آویزان به سقف اتاقتان را در ذهن مجسم كنید، اما به آن 4 بادكنك زرد فكر نكنید. هر كاری دلتان خواست انجام دهید اما به آن 4 بادكنك زرد رنگ نیاندیشید. اما گویا شما دارید به آن 4 بادكنك فكر میكنید! آیا میتوانید فكر خود را متوقف سازید؟ مشاهده میكنید كه هنگامی كه تلاش میكنید به بادكنك های زرد رنگ فكر نكنید، برعكس بیشتر ذهن شما را مشغول خواهند كرد. مقاومت و گریز، افكار ناخوشایند را زنده و پویا نگه میدارند. اكنون جای بادكنك ها میتوانید احساسات بی ارزش بودن، دوست داشتنی نبودن، نازیبا بودن، بی كفایت بودن و غیره را جایگزین كنید.اما باید آگاه باشید كه این رنجش ها و زخمهای كهنه تنها یك احساس و طرز تفكر نادرست صرف میباشند و نه واقعیت و ماهیت حقیقی شما. برای التیام این رنجش ها شما باید جنگیدن و اجتناب از آنها را كنار بگذارید. رنجش های درونی خود را كشف و با آنها آشتی كنید. اگر لازم بود گریه نیز بكنید. چنانچه احساس بی ارزشی میكنید با خود بگویید: "بله من بی ارزشم اما در عین حال با ارزش نیز هستم". هنگامی كه این كار را بكنید رنجش نیروی ویرانگر خود را از دست داده و بی اثر میشود. برای اغلب افراد احساس بی ارزشی در عمق رنجش های سركوب شده یشان قرار دارد. این احساس بی ارزش بودن خود را به انحاء گوناگون نمودار می سازد. برای مثال وقتی فردی شما را ترك میكند و شما بسیار سرخورده میشوید، در واقع این احساس بی ارزش بودن شماست كه برایتان یادآوری میشود. با رنجش های خود روبرو شوید و آنها را با آغوش گشوده بپذیرید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 0:23  توسط برفی  | 

آره، همینجا بود که سه سال میومد و از همه چی میگفتم و میرفتم. حالا داره میره تو 4 سالگی. تولدت مبارک بلاگ خوبم.

یاد روزهای اولش به خیر ... قرار بود فرشتگان باشیم نه زاویه نشینان. عجب ماجرایی داشت

یادمه اون شب، توی کافی نت کیوان اینا این بلاگ رو ساختم

شاید دلیل اینکه اینجا رو اینقدر دوست دارم اینه که اینجا حرف میزنم. یه تیریبون واسه اینکه هرچی که دوس دارم بگم

از همه کسایی هم که تو این بلاگ باهام بودن یا بهم سر میزندن هم تشکر میکنم

ایشالا 120 ساله شی بلاگ جونم

امروز روز اول دی ماه است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:52  توسط برفی  | 

بوی مرگ

و تمنای فرصت دوباره

و شاید فرصتی!


پ.ن: گویا فیلم "تنها دوبار زندگی میکنیم" اکران شده. پیشنهاد میکنم از دستش ندید. من که دوسش داشتم واقعا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:40  توسط برفی  | 

از میان تمام بادهای معروف

تنها یکی به سمت تو می وزد

و همان ویرانت میکند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:27  توسط برفی  | 

مدتی نیستم

مملکت را نگه دارید تا برگردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:39  توسط برفی  | 

با 5 تا سکه و چند شاخه گل رز هم میشه

با یه نوع غذا هم میشه

نمیشه؟!

شخصا ترجیح می دم توی خوشی هام بقیه رو هم شاد کنم نه چشم کسی رو در بیارم!

واقعا اینجا سخته زندگی

کاش میشد نباشم

کاش میشد برم

کاش میشد برم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:50  توسط برفی  | 

فقط کافیه تکذیب کنی

اگه می خوای باور کنن بخند

قاه قاه بخند و بگو ...

هیچی نگو

باور کردن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:7  توسط برفی  | 

می خوام به اندازه ی تمام دروغ های دنیا سکوت کنم
نه
می خوام به اندازه ی تمام سکوت های دنیا دروغ بگم
نه
می خوام چیزی بنویسم که خودم هم نفهم و بگم شاعر شدم
می خوام قاطی خاله زنک بازی های شما شم
می خوام هر روز بازی کنم
می خوام هر روز بازی بدم
می خوام بمیرم ...
نه
می خوام زنده باشم
می خوام ببینم
می خوام یاد بگیرم
می خوام یاد بدم
می خوام دوست داشته باشم
می خوام دوسم داشته باشن
می خوام زندگی کنم!


پ.ن: بعضی از آدما روشنفکرن و معمولا سکوت میکنن
بعضی ها هم ادای دسته ی اول رو در میارن
جالب این جاس که دسته ی دوم خیلی روشنفکرتر از دسته ی اول به نظر میرسن
دسته ی اول اگه لازم باشه یه چیزی میگن اما تو خودت رو هم بکشی عمرا بتونی صدایی از دسته ی دوم بشنوی! کلا این روزها روشنفکری کلاس داره آخه!
پ.ن: این تبلیغه هس که یه آدمی میره تو یه اداره میبینه همه مردن بعد آخرش نوشته دروغ سم کشنده ی جامعه؛ واقعا عاشقشم. واقعا از صدا و سیما همچین چیزی بعید به نظر می رسید.
پ.ن: من کی از این خود سانسوری هام دست میکشم خدا میدونه
پ.ن: ما هم دلمون رو خوش کردم به این چرت و پرت هایی که مینویسیم. بعد این همه سال نفهمیدم به چه درد می خوره. فقط خوبیش اینه که حس میکنی داری حرف میزنی!
پ.ن: واقعا این کامنت هایی که میگن "بلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن" رو دوست دارم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:33  توسط برفی  | 

دارم میشنوم

صدای آکاردئون میاد

داره  god father رو میزنه

دهنم تلخ شده

مزه اسپرسو میده

گوش کن

بوی نم بارون میاد

گوش کن

من عاشق آواز کلاغ هام توی فصلی که هیچ پرنده ای نمی خونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:22  توسط برفی  | 

Don`t turn away
I need your love
`Cause you`re the only one
That I`ve been dreaming of
Don`t turn away
Don`t close the door
`Cause you`re the only one
That I`ve been hoping for
Come hold me tight
I need your light
Just come and take me
To the place I long to be Stay with me
Love is all I`m praying for
Stay with me
Give me strenght to carry on
Stay with me
And hearts will surely
Find the way to go
Stay with me
Be my shelter
When the angels dissapear

"Goran Karan Stay With Me"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:20  توسط برفی  | 

هیسسس!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:34  توسط برفی  | 

فک میکردم کسی با بلاگم کاری نداره اما گویا گوگل هوام رو داره
رنکم از 2 به 3 ارتقا پیدا کرده!

پ.ن: قول میدم از این به بعد به همه کسایی که میان میگن وبلاگ خوبی داری و به من هم سر بزن سر بزنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:16  توسط برفی  | 

چقدر سریع می گذره
وقایع چه زود فراموش می شن
و وقتی به عقب بر میگردی فقط می تونی بهشون بخندی
خیلی چیزا بود که فکر میکردم هیچ وقت از اهمیت نمی افتن
بی رحم بودن برای زمان ذاتیه
شاید مسعود الان هیچ شباهتی به مسعود 4 سال پیش یا حتی سال پیش نداشته باشه
کم پیش میاد که اتفاقی یا چیزی یا کسی برای همیشه مهم باشه
مهم اینه که لحظه رو از دست ندی
آدم ها هم عوض می شن
چه بخوان
چه نخوان
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:47  توسط برفی  | 

پایم را روی مین گذاشته‌ام
اگر تکان بخورم مرده‌ام
باید
همین‌جا که هستم
بمانم تا آخر دنیا.
درست
وضعیت سرباز جنگی را دارم
کنار تو و زیبایی‌ات.

از کتاب "پایین‌آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:45  توسط برفی  | 

لیک قلب ما چشم اسفندیار است؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:21  توسط برفی  | 

وبلاگ خودمه! دوست دارم پست الکی بزنم! مشکلیه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:47  توسط برفی  | 

اصلاً نمی‌شد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.

گفتم :

- دسته کلیدت یادت نرود.
- پله‌ها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...

سیما یاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:22  توسط برفی  | 

اصرار نکن
نوشتنم نمیاد!
فقط دارم به این فک میکنم آدمایی که رو زمین زندگی میکنن چرا میگن آسمون همه جا همین رنگیه؟!
تازه اگه باشه!
...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:21  توسط برفی  | 

چرا نمیگذره؟!

واقعا بعضی وقت ها زمان معنای خودش رو گم میکنه

و تو تنها کاری که میتونی بکنی سکوته

شاید این یک قانونه

و این منم که معنای زمان رو گم میکنم


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:7  توسط برفی  | 

اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ
نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محوشدن
مرگ
دوست‌نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری

از کتاب "پایین‌آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی"

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:55  توسط برفی  | 

ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ

سپس نطفه را بصورت علقه [= خون بسته‏]، و علقه را بصورت مضغه [= چیزى شبیه گوشت جویده شده‏]، و مضغه را بصورت استخوانهایى درآوردیم؛ و بر استخوانها گوشت پوشاندیم؛ سپس آن را آفرینش تازه‏اى دادیم؛ پس بزرگ است خدایى که بهترین آفرینندگان است

(سوره مومن، آیه 14)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:50  توسط برفی  | 

+ ببخشید استاد امکانش هست توی تابستون هم در مورد این پروژه باهاتون در ارتباط باشم؟
- آره. مشکلی نیس
+ میشه لطف کنید ایمیلتون رو بدید؟
- یادداشت کن: parviz_hotboy2004@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:14  توسط برفی  | 

احساس میکنم بازدید کننده های بلاگم کم شدن
این جور نوشته ها طلبه نداره!
بهتره برای افزایش بازدید بزنم تو خط نوشته های پو.ر.نو!

همسایه عموی پسر خاله ی بابام یه دختری داره ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط برفی  | 

+بیشتر از دو سه روز که نمیاین؟!
- چشم! یعنی بله!

+ ببخشید جناب مهندس اینا چین؟!
- هیچی!

+ ببخشید جناب کارگر شما چی کار میکنید دقیقا؟
- همه کار و هیچ کار.
+ خیلی ممنون!

+ ازش بپرس چه جوری میزنه
* ببخشید قربان، میشه لطف کنید بگید چه جوری و از روی کدوم قالب میزنید؟!
- با دست تنظیم میکنم!
+ چقد خوب میزنید، جا داره ازتون تشکر کنم!

- میگم بسه دیگه! خیلی کار آموزی کردیم! بریم به نظرت؟!
* بریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:3  توسط برفی  | 

- روزه ای؟!

+ مگه چیه؟!

- میگم روزه ای؟!

+ آها! نه خوب شدم.

- روزه ای!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط برفی  | 

الا يا ايها ساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها...

خودم اين شعرو گفتم!!! قشنگه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:38  توسط برفی  | 

نه نسیم می‌وزد
نه صدای آوازی می‌آید
و نه
در داستانی که می‌خوانم
قهرمان کاری می‌کند
زمان
کند می‌گذرد بی‌تو
روغن‌کاری می‌خواهد
این چرخ قدیمی


از کتاب "پایین‌آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:31  توسط برفی  | 

آرزوی سوباسا اوزارا -نوجوانی از شرق آسیا- بازی در تیم ملی برزیل بود،
یا من اشتباه می‌کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:26  توسط برفی  | 

اخیرا اون قدر ساکت شدم که حتی از سیاست هم حرفی نمی زنم!


پ.ن: شاید چون از سیاست حرف نمی زنم حرفی برای گفتن ندارم!
پ.ن: شب عجیبی بود. یه دعا واسه خودمون کردم. یه دعای خطرناک! هر چند دست و پام میلرزید اما از خدا خواستم اون چیزی که به صلاحمونه اتفاق بیافته ...
پ.ن: بعد از مدتها یاد کسایی افتادم که دوسشون داشتم، یاد محسن و آزاده و مینا. یاد اون روزها به خیر. خیلی وقته ازشون بی خبرم ...
پ.ن: قشنگ ترین هدیه ای که خدا می تونه به بنده ی خودش بده یه همراه خوبه.
پ.ن: می دونم پ.ن هام اصلا ربطی بهم ندارن!
پ.ن: اصلا پ.ن دوست دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:9  توسط برفی  | 

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است


پ.ن: متاسفانه نمی دونم کی اینو گفتم اما میدونم که باهاش هم عقیده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط برفی  | 

اللهم عجل لولیک الفرج.

لطفا!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 2:13  توسط برفی  | 

یک ساعت فکر کردن بهتر از 70 سال عبادت.


پ.ن: ساعت کی اختراع شد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 5:10  توسط برفی  | 

1. در نظام باطل هرکه موقعیت ممتازتری دارد خطایش کوچکتر محسوب می شود ولی در نظام حق هرچه موقعیت و قدرت گناه کننده ممتازتر باشد گناه او بزرگتر و خطای او نابخشودنی تر است تا آنجا که یکی از معیارهای گناه کبیره همین است که چه کسی انجام داده است. گناهی که برای یک فرد معمولی جامعه، گناه صغیره است برای کسی که در موقعیت های خاص اجتماعی قرار دارد گناه کبیره است.

2. در نظام باطل، موقعیت اجتماعی خطاکار خطاهای او را می پوشاند ولی در نظام حق هرکه بالاتر است خطایش بیشتر در نظر است و همین خود برای او مراقبت ایجاد می کند.

3. در نظام باطل خوبی و بدی، ارزش و ضد ارزش با منصب تعریف می شود. هرکاری قدرتمند می کند خوب است و هرچه او نمی پسندد بد است. در نظام حق، صاحب منصب با ارزش سنجیده می شود اگر رفتارش با ارزش ها مطابقت کرد صاحب منصب صالح است وگرنه فاسق است.

4. در نظام باطل هرکه قدرتمند تر است احتمال رهایی او از مجازات بیشتر است ولی در نظام حق تخفیف ها برای آنهاست که دستشان از قدرت کوتاه است و برای قدرتمندان هیچ تخفیفی در نظر گرفته نمی شود.

5. در نظام باطل ترمزها و نگاه دارنده ها و محدود کننده ها در سوی ضعیف جامعه سنگینی می کند و برای همین، که در نظام باطل قدرت رهایی بخش از محدودیت هاست، گرایش به احراز قدرت در نظام باطل زیاد است ولی در نظام حق، محدودکننده ها و ترمزها در سمت قدرت شدت می یابد طوری که قدرت آنقدر دست و پاگیر می شود که کمتر کسی بدان رغبت می کند.

6. در نظام باطل ستایش و مذمت مستقیما به افراد تعلق می یابد و فضای عام خوب و بد دانستن، خود این کس و آن کس است ولی در نظام حق، افراد نه مستقیما بلکه بواسطه رفتار نیک و بدشان مورد مدح و ذم قرار می گیرند.

7. در نظام باطل، ارزشها و اخلاق بشدت ناپایدار و نسبی می شوند و با متغیرهای بی شماری گره می خورند ولی در نظام حق معیارهای ارزشی دوام و ثبات دارند و حاشیه و بیرون از خویش را وادرا به خضوع در برابر خویش می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:19  توسط برفی  | 

هر کجا که می روم پر است از بوی علوفه ی تازه!

چه بوی خوبی، آدم دلش می خواهد مثل این الاغ ها خام شود!

ما را با سهراب و شستن چشمها چه کار!

همین علوفه ما را بس!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:57  توسط برفی  | 

انان که با زندگی میسازند , زندگی را میبازند...!

با زندگی نساز ,

زندگی را بساز...

( اهورا )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:56  توسط برفی  | 

سال 1388 پیشا پیش مبارک.

این آخرین پست امسالمونه

امیدوارم سال قشنگی داشته باشین.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:19  توسط برفی  | 

إن مع العسر يسراً ...

همین!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:50  توسط برفی  | 

هر كجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويد
قارچ هاي غربت ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:34  توسط برفی  | 

سلام دوستان
امروز یکم دی ماه 1387بود.
یه روز بزرگ
آغاز فصل سرد
تولد بلاگ ما
این دو سال مثل باد رفت. با خاطره های خوب و بدش. اما هر چی بود گذشت. خوب هاش برامون خاطره شدن و بد هاش رو به دست باد سپردیم.


امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

من حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است.


این بلاگ حالا حالا ها زندست. چون زاویه نشین ها هنوز هستند، هرچند کم رنگ.
تولدت مبارک بلاگ دوست داشتنی ما.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:44  توسط برفی  | 

بادبادکها محکوم به اعدام میشوند
و من مجبور میشوم سالیان درازی در مزرعه ی دندانهای فاسد نفس بکشم
به مغز استخوان هرزگی رسیدیم
و سگی
لاشه ی گندیده ی حیوانی را
روی انسانیت پوسیده ی ما کشید
تا مبادا
سرما بخوریم...

(دختر هار!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:52  توسط برفی  | 

همه‌ی ما
یک روزی
آدم‌های قابل‌اعتمادی بوده‌ایم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 1:3  توسط برفی 

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
...

فروغ فرخ زاد
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 2:19  توسط برفی 

دوستان عزیز توجیه باشند که
«هر کی زد و رفت و شکست»
هیچ لزومی نداره که «یه جا کم بیاره»
جهان یا از قوانین عادلانه پیروی نمی‌کنه
یا ما از کم و کیف این قوانین سر در نمی‌آریم
شاید هم تعریف طبیعت از عدالت با تعریف ما از این پدیده متفاوت باشه! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:12  توسط برفی  | 

ایده‌آل‌گرایی
آن‌چه نسل بشر را به فنا خواهد داد
آن‌چه زندگی آسوده را از تو می‌گیرد
و به جایش
احساس تحقیرشده‌گی را به تو می‌دهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:31  توسط برفی  | 

خیلی وبلاگ خوبی داریم که هی دومین هم اضافه میکنم!
از این به بعد از 5 تا آدرس میتونین بیاین اینجا!

دامین های قبلیمون:
angles.blogfa.com
snowynight.ir

دامین های جدید:
arnoo.com
masnoo.com

واقعا که!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:26  توسط برفی  | 

و من واقعا Google Analytics را از صمیم قلب دوس دارم!

پ.ن:یکی از روش های پریدن داشتن آرزوهای بزرگه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:13  توسط برفی  | 

+ چه‌قدر به خودت سخت می‌گیری تو! مگه چند دفعه قراره زندگی کنی؟
- دقیقاً به خاطر این‌که همین یک دفعه قراره زندگی کنم، مواظبم که چه‌طوری عمرم رو مصرف کنم.
شما کدام هستد؟!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:51  توسط برفی  | 

شیطانی وجود ندارد امّا
چند بار تا به حال
گول خودتان را خورده‌اید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:0  توسط برفی  | 

بعضی‌ها به چیزی اعتقاد دارند
بعضی‌ها هم هیچ‌وقت در زندگی‌شان فکر نکرده‌اند
اشتراک این دو دسته
99 درصد آدم‌ها دنیا را تشکیل می‌دهند
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط برفی  | 

اگر قرار است که چیزی روی تخته‌ای سبزرنگ بنویسی که خوانده شود
و تو گچ سبز را برای نوشتن انتخاب می‌کنی
یک جای کار می‌لنگد
خیلی جاها
بحث، بحث «سلیقه» نیست
«عقل» لازم است گاهی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط برفی  | 

نميدانم
فقط اميدوارم
شايد آن ور آب ها
شايد آن ور باد ها
شايد آن ور ابرها جايي براي زندگي باشد
شايد واقعا شفاي باغچه در انهدام باغچه است!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:12  توسط برفی  | 

+ تو چرا رشته‌ی مهندسی مکانیک رو انتخاب کردی؟
- مممم. احتمالاً چون از ماشین و رانندگی و اینا خوشم میومده.
+ خُب. به نظرم تو باید راننده تاکسی می‌شدی!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:0  توسط برفی  | 

الان این بالام! چه قدر قشنگ، پشتم یه پنجرست، که وقتی بازش می کنی یه شهر از اون پایین روت خراب میشه؛ زندگی قشنگه، خیلی قشنگه، خیلی قشنگ تر و با ارزش تر از اون که به خاطر بعضیا بخوای خرابش کنی، با فکرشون خرابش کنم؛ بهتره فکر نکنم، زندگی کنم، با تمام قشنگیاش، و با کسایی باشم که منو بالا تر میبرن، با کسایی که قشنگ ترش میکنن، نه اونایی که فکر میکنن برای زشتی و زجر کشیدن آفریده شدن.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:3  توسط برفی  | 

خیانت، توانایی نمی‌خواهد.
یک انتخاب است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:41  توسط برفی  | 

هیچ فریادی آنقدر بلند نیست
که خدایان صامت مرا به جواب وا دارد
من بودم
و خدایم
اما
خدایم بود و یک دنیا
تلافی کردم
من بودم و خدایانم.
هیچ نشد!
من بودم و من
من هستم و من
...
شده ام مانند هوس بازی که تمام فاحشه های شهرش را می پرستد
مانند کسی که به تداوم بوسه هایش نمی توان امید بست
شاید اوضاع به این بدی ها هم نباشد
شاید دنیا این قدر ها هم سیاه نباشد
آری
می شود!
شاید من هم میتوانم سفید باشم
شاید می توانم بر پیشانی گاوی پیر بوسه بزنم
آری
می توان زیاد هم بد نبود
می توان کمی کم تر بد بود
اما هر چه بشود نمی توان بد نبود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:24  توسط برفی  | 

+ تو چرا این‌قدر تندرویی؟
- تو جایی که همه وایسادن، اگه تو فقط راه بری هم تندرو به نظر می‌آی. 
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:51  توسط برفی  | 

گاهی برای فکر کردن دیر است
اینجا
برای راحت زندگی کردن
باید احمق بود؛
من جور دیگر بار آمده ام!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط برفی  | 

خوش گذشت.
تکیه‌ی جمله‌ی بالا روی فعل "گذشت" است.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:13  توسط برفی  | 

يه جورايي دارم يه مرحله ي جديد از زندگيم رو تجربه ميكنم.
امشب عكسي ديدم كه كاملا توصيف كننده ي شرايط من بود اما به دلايل امنيتي نمي تونستم بذارم اينجا تا عمق فاجعه رو درك كنين!
مفهومش اين بود
وقتي فكر ميكني اوضاع خيلي داغونه
به ياد داشته باش اوضاع از اون چه هست ميتونه بدتر بشه!
اين روزا خبر و اتفاق بد برام عادي شده!
اين روزا خنده برام يه چيز دست نيافتني شده
شايد نمك زندگيم زيادي زياد شده
بتركه چشم حسودا كه هي چپ رفتن و راست اومدن ، چشم كردن
راستي واقعا خدا وجود داره؟
وجود داره؟
به نظرتون اين دنيا بهتره يا اون ور؟!
نميدونين چه جوري ميشه از سربازي معاف شم؟
چرا بعضي وقتا اين قد از سكوت رنج ميبرم؟
و ...
مهم اينه كه تنوع تو زندگيم به وجود اومده!
مرده شور هر جور تنوعه ببرن!
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:41  توسط برفی  | 

سلام
من معمولا هر وقت حالم گرفتس يا زندگي بهم فشار مياره ميام اينجا يا توي سرزمين پست ميزنم! امشب حس پست زدن داشتم. اما اين دفعه حالم نه تنها بد نيست، بلكه خيلي هم خوبم!
بعد از حدود چهل و خورده اي ساعت كار مداوم و بيدار خوابي كشيدن بالاخره تموم شد! يه فروم بود كه كيوان ميگه فعلا تابلو نكن! خداييش تا حالا روي هيچ پروژه اي تا اين حد وقت نذاشته بودم. يه حس رضايت خاصي از خودم دارم. امشب يه اتفاق ديگه هم افتاد! ركورد خودم رو توي كانكت بودن زدم! الان كه فك مي كنم ميبينم اصلا حاليم نشده كه 14 ساعت و 26 دقيقه پاي نت نشستم و كار كردم!
راستي اين دفعه هم مثه هميشه امضام رو توي فروم اين گذاشتم:

ديوارها چقدر به من تكيه مي دهند
تو هر چه باشي از در و ديوار بهتري
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 2:3  توسط برفی  | 

اين روزها عجب روزهايي است
روزهايي شبيه خاطرات پدرم
اما اين كجا و آن كجا

 اين روزها اس ام اس زياد مي آيد
ديگر نامه نمي نويسند و با پيك پيام نمي فرستند
اس ام اس ميزنند تا بگويند تكنولوژي پيشرفت كرده

 اين روزها از دوستم خبري نيست
او هم مانند من عهد بست
اما مانند من عهد نشكست

اين روزها مردم از انتخابات ميگويند
در انتخابات شركت كنيم
براي خودمان خوب است

اين روزها موشك به فضا ميفرستيم
اسمش اميد است
اميد ماست

 اين روزها البراده اي از پاك بودن تحقيقات هسته اي ايران ميگوييد
آمريكا و اسرائيل خوششان نمي آيد
پس مرگ بر آمريكا و اسرائيل

 اين روزها در دانشگاه از هر جا رد ميشويم شلوغ است
احتمالا چيزي قسمت ميكنند
من نمي خواهم

 اين روزها بعضي از دوستانم خسته به نظر ميرسند
ميگويند كتك خورده اند
حتما كار بدي كرده اند

 اين روزها سجاد هم ماجرا جو شده
او هم اين كارها به چهره اش نمي آيد
بهتر است درسش را بخواند تا شب امتحان برايم درس ها را توضيح دهد

 اين روزها كيوان زياد غرغر ميكند
فكر ميكنم اگر نمره ي ديناميكش را به او بدهي قابليت پروازش را به معرض ديد عموم بگذارد
آن زمان هايي كه از ديناميك و اجناس لطيف دم نمي زند از موهبت زيستن ميگويد
كيوان ميگوييد به قول فروغ: "
 در سرزمین شعر و گل و بلبل  ، موهبتست زیستن"

 اين روزها هرجا مرتضي را مي بينم
به جاي سلام و احوال پرسي ميگوييم به برادر گرام سلام برسانيد
بنده خدا فقط ميخند

 اين روزها مهدي ريش بلند مي كند و هي خط ريش خفن مي گيرد
من و سجاد از اينكه مهدي ريش دارد خوشحاليم
به مهدي ريش مي آيد

 اين روزها بوي عيد ميدهد و بوي امتحان ايضا
مرا ياد كودكي هايم و ثلث دوم مي اندازد
مرا ياد سنگيني كمد ها و تار انكبوت لاي درها مي اندازد

اين روزها پاي مادرم درد ميكند
بنده خدا با آن پايش خيلي زحمت ميكشد
از من كار زيادي بر نمي آيد

 اين روزها مهدي و ممد را زياد ميبينم
ممد بايد تلاشش را كند كمتر الكي شلوغ كند
مهدي هم نمي دانم براي چه بايد تلاش كند

 اين روزها كسي به گوشي من تك ميزند
انرژي اش آنقدر زياد است كه اگر كشور هاي غربي بدانند ديگر به انرژي هسته اي ما گير نخواهند داد

 اين روزها زياد به پول فكر ميكنم
هر روز حساب ها را چك ميكنم
ماه هاي ميلادي را ياد گرفته ام

 اين روزها كسي پيدا نمي شود به من بگويد بس است
اين روزها زيادي چشم به اتفاقات و آينده دوخته ام
اين روزها شايد براي من هم خاطره شود

قسمت هايي از متن اين روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:14  توسط برفی  | 

يه متن كه شايد براي 84 اي ها و كلا دوستان مكانيكي دانشگاه شاهرود جالب باشه! واسه ما كه تو انجمنيم واقعا تكون دهنده بود. خداييش بدنم لرزيد، پاهام سست شد و يك سوال..." براي كي و براي چي؟" و احساسي كه نمي تونم توضيح بدم. ما هم وضعيتي مشابه داريم. شايد بدتر. حداقل اونها ....
لطفا بخونيد... لطفا كامل بخونيد!

سال 77 گروه مکانیک یک دکتر داشت کیهانی و دو مهندس قناد و شاهمردان. سال 78 دکتر شریعتی و مهندس مددی و 79 دکتر مرویزادگان و مغربی به گروه اضافه شدند. اولین اعضای جامعه مکانیک شاهرود که به صورت رسمی شناختیم سعید رضایی بود و امین منصوری. همان روز اول آمدند توی کلاس و ورود ما خوشامد گفتند و به عنوان اعضای موسس انجمن علمی مکانیک ابراز علاقه کردند از همکاری ما با این انجمن. و این اولین تشکل دانشجویی بود که شناختم. و چقدر هم برایم با اهمیت جلوه کرد. بعد ها در مورد نشریه انجمن هم شنیدم که شماره ای از آن منتشر نشده بود و کلن همه چیز تازه بود. خب ما هم تازه بودیم. مشتاق بودیم و پر انرژی. و نشریه انجمن هم شد شروع برای ما. 78ی های سیالات اولین ورودی های مکانیک شاهرود بودند. 79 جامدات هم اولین ورودی .انجمن علمی مکانیک توی اولین سال حضور این اولین ها اتفاق کوچکی نبود. این یعنی تازه واردها انرژی دارند. جوانند و دارند از خودشان مایه می گذارند تا حداقل حضور خودشان را به ثبت برسانند و صدایشان را بشنوانند. 

قرار بود انتخابات انجمن علمی برگزار شود. ذوق شرکت توی یک تشکل یا گروه و شروع کردن هم پای بزرگتر ها حسی بود که روحم را قلقلک می داد. آن هم برای کسی که دو یا سه ماه بیشتر از حضورش توی دانشگاه نمی گذشت. روز انتخابات شد. توی بچه های جامدات ایمان گوهریان شانس بیشتری داشت. خوش تیپ بود و محترم بود و تازه با همکاری سجاد هادیان و مهدی حجار جلسات زبان را توی اتاق 5 خوابگاه 5 راه انداخته بودند. که بعد ها همین جلسه بزرگتر شد و از تمام خوابگاه 5 می آمدند و بعدتر ها هم همین جلسه توی دانشگاه برگزار شد تحت عنوان free discussion . توی سیالات هم هادی اصغری باید رای می آورد. که محبوب بود با چهره ی زیبا و مهربان و معروف بود به خاطر دو قلو بودنش با مهدی. یادم نمی رود که چه طور دست و پا می زدم برای رای جمع کردن. مذهبی نبودم اما با بچه های مذهبی می جوشیدم . حرفشان را می فهمیدم. واژگانشان برایم آشنا بود. عصبیت هایشان را با احترام درک می کردم.و گاه با لوده گی و طنازی البته با رعایت شئونات اسلامی اوقات فراقتشان را پر می کردم. کاری که کاش بچه های سال بالایی و فعال ها و مخالف ها هم می کردند. البته منظور قسمت لودگی کردن نیست. منظور درک کردن است. بچه های بی خیال کلاس را هم با شخصیت مضحک خودم همراه کردم. دیگر کار تمام بود. امین منصوری صابر باختری مهر ایمان گوهریان و من شدیم اعضای شورای مرکزی انجمن علمی دانشجویی مهندسی مکانیک دانشگاه شاهرود.

حالا انجمن اساسنامه می خواست. هر انجمنی و کانونی باید می داشت. یاد گرفته بودیم که اساسنامه لازم است. البته احساس نیاز نکرده بودیم. اما حتمن لازم بوده که همه داشتند! این شد که اساسنامه نوشته شد. حرف به حرف. نقطه به نقطه. واو به واو. یادم نمی رود که یک جلسه دو ساعته به بحث پیرامون ایرادات انشایی فلان عبارت یا نا رسایی مفهومی بهمان کلمه صرف می شد. برای تصویب اساسنامه باید مجمع عمومی تشکیل می شد. به تعداد بچه های مکانیک و اساتید و دیگر علاقه مندان کپی از روی اساسنامه گرفته شد و تک تک به دستشان دادیم. توی پاکت و با نام و دعوتنامه و کاملن رسمی. طبق معمول و مثل هر جلسه بزرگ پیش و پس از آن جلسه توی کلاس 9 دانشکده علوم تشکیل شد. بند به بندش خوانده شد. تبصره به تبصره. و موافقین و مخالفین قیام و قعود کردند. کاملن جدی و رسمی.

تعدادمان کافی نبود. کلی کار بود که می خواستیم انجام بدهیم. کلی چیز بود که باید به دست می آوردیم. کلی قله بود که باید فتح می کردیم. و این به نیروی اضافی احتیاج داشت. این شد که انتخابات میاندوره ای هم توی همان جلسه برگزار شد. صالح منصوری که هم اتاقی ام بود و بعدها برایم چیزی بیشتر از هم اتاقی شد با اکثریت فاطع آن جلسه انتخاب شد و فرزانه فردین فر. فرزانه هم دختر فعالی بود و هم شخصیت اجتماعی مقبولی داشت.

انجمن احتیاج به ارم هم داشت و مهر. که با هنر و توانایی بهنام بیات مختاری طراحی شد. و انصافن کاری حرفه ای بود و مایه گذاشته بود و قابل دفاع بود.

برد انجمن و صندوق پیشنهادات هم در مناصب ترین جای دانشکده نصب شد.

حالا انجمن به چیزهای دیگری هم احتیاج داشت. مثلن اتاق. جلسات شورای مرکزی توی کلاس های خالی و در فاصله کلاسهای صبح و بعد از ظهر برگزار می شد. که گاهن مجبور می شدیم برای کلاسهای حل تمرین و یا فوق العاده وسط جلسه کلاس را خالی کنیم. امین برای گرفتن اتاق به هر دری میزد. خیلی آسان نبود. البته بعدها بسیج خیلی آسان یکی از کلاسهای بزرگ و دو نبش دانشکده را گرفت. صحبت کردیم برای اینکه توالت سالن کارگاهها را در اختیار انجمن علمی قرار بدهند تا روی دهانه چاهش را بپوشانیم و جلساتمان را آنجا تشکیل دهیم و البته محل مراجعه ی دوستان هم باشد برای قضای حاجت هایی که از جنس دیگری بودند. که موافقت نشد. اتاق جلوی سلف همانجایی که محل فروش ژتون بود و حالا هم هست را دادند به انجمن های علمی. بعدها توی طبقه پایین دانشکده مهندسی و به قول مینا نخجیری طبقه حقارت فنی اتاقی را که انبار آلات و ادوات نظافت بود و بوی رطوبت و تعفن می داد و پنجره و هواکش هم نداشت را کردیم اتاق انجمن علمی مکانیک. که گاهن جلسات کانون گفتگو را هم آنجا تشکیل می دادیم. وقتهایی که توی کانونها(فضای زیر تالار که امور دانشجویی است) شلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید و مهدیه مجبور بود روی میز بکوبد و جیغ بزند که ما جلسه داریم. بعد ترها قوری برقی صالح را هم از خوابگاه می آوردم و بساط چای و نسکافه هم به راه بود. خیلی بعدترها هم اتاق طبقه اول فنی شد اتاق انجمن علمی با کامپیوتر و تشکیلات اداری.

همان سال توانستیم برای اتصال به اینترنت و استفاده از شبکه جهانی اطلاعات پسورد مخصوص انجمن دریافت کنیم. و خیلی صادقانه گشتیم دنبال کسی که کامپیوتر بفهمد تا پسورد را در اختیار او قرار بدهیم. بدون اینکه حتی به ذهنمان خطور کند که خودمان هم می توانیم این پسورد را داشته باشیم. اما گفتم که همه چیز کاملن جدی بود و تشکیلاتی. کاوه اشکفتی شد مسئول امور رایانه ای و طراحی سایت. که البته به برکت اینترنت رایگان اطلاعاتش در مورد کامپیوتر و بانک شخصی نرم افزارهایش را کاملتر کرد. اما این وسط بچه ها هم بی نصیب نماندند و پرینت های کامل و مستمر و هفتگی از سایت پورنوی اولین بار من ( نویسنده به ذکر ترجمه عنوان سایت اکتفا کرده است) تهیه می شد و دست به دست توی خوابگاه می گشت و از همین راه بود که انگیزه زبان آموزی دوستان تقویت می شد و جلسات خوانش داستان های پورنو توی اتاق هایی که افراد زبان دان داشت تشکیل می شد و به برکت آن دامنه لغات دوستان در زمینه ای خاص پربارتر و فربه تر می شد.

نشریه مطالبش جمع شده بود. اما عنوان نداشت. به پیشنهاد من نامش شد ویستا. با قابلیت خوانش فارسی و انگلیسی. ویستا لغتی سانسکریت بود به معنی معرفت و آگاهی و با اوستا هم ریشه بود. و البته vista, visual, visit هم توی خانواده ی زبانهای هند و اروپایی با آن همخوان بود. مجموعه معانی چشم انداز و دیدن و بصری و بصیرت و بینش و معرفت و آگاهی هم این ادعا را ثابت می کرد. یادم می آید سال 83 که از دانشکاه فردوسی برگشته بودم شاهرود همه چیز بیگانه بود. انگار مال دنیای دیگری بودم. هیچ نشانی از آدم های گذشته نبود. دیگر برای دانشگاه غریبه بودم و سربار و اضافی. تنها چیز آشنا نشریه ویستا بود که از من مانده بود. دیدم که با فونت انگلیسی صرف نوشته شده بود. آن روزها تازه ویندوز ویستا آمده بود بازار. در انجمن علمی باز بود. من هم هنوز آدم نشده بودم. جای گفتن ندارد که حالا هم نشده ام. رفتم تو. به جوانکی که توی انجمن بود گفتم که ویستا یک کلمه انگلیسی نیست. که چشمهایش از حدقه در آمد. اما از اینکه گفتم سانسکریت است هم خیلی خوشش نیامد. دوست داشت فارسی باشد! من هم اصلن علاقه ای و انگیزه ای نداشتم که در مورد مشترکات زبانی و مبانی زبانشناسی برایش توضیح بدهم و به آسانی از هم گذشتیم. البته بعدها برای سجاد نقوی توضیح دادم.

اولین شماره ویستا اسفند 79 منتشر شد. با حجمی از مقالات دزدی و ترجمه های ناقص و مصاحبه با دکتر شریعتی. محمود شریعتی. این شد که جلسه فوق العاده شورای مرکزی تشکیل شد. مصطفی ایرانی را که مدیر مسئول بود نشاندیم و سین جیم کردیم و استیضاحش کردیم و او هم استعفا داد. از یادآوری قیافه مصطفی با آن عینک ته استکانی و چهره صبور و لبخندی که بعدها معنی اش را فهمیدم خجالت می کشم. یادم رفت بگویم که من و صالح و فرزانه و صابر خودمان جزو هیات مولفان آن شماره بودیم.

دوباره اعلام فراخوان مجمع عمومی شد. بنا بر اساسنامه مدیر مسئول باید با اکثریت نسبی مجمع و تایید شورای مرکزی انتخاب می شد. قبل از جلسه مجمع مشخص شده بود که موضوع جلسه چیست. افشین محسن زاده هم اتاقی ام بود. هم اتاقی من و صالح. داشت خودش را آماده می کرد برای کاندیداتوری. خواهرش کارسناس ارشد کتابداری بود و کارش مربوط بود و سرش توی نشریات. مدام با او تماس می گرفت و راهنمایی می خواست. می دانست. ما هم می دانستیم که رای می آورد. هم به خاطر وجهه ی خوبش هم به خاطر اینکه 79ی ها می خواستند گوی را از 78ی ها بربایند. اکثریت هم بودند و نتیجه هر انتخابات با تعصبات ورودی از پیش معلوم بود و به نفع 79ی ها. با امین صحبت کرده بودیم. کاندیداتوری امیر علیمرادیان سیالات 78هم قطعی بود. توی شماره قبل هم دستی داشت.

روز مجمع عمومی بود. جلوی در دانشکده علوم من و امین و صالح و محسن نظری بودیم. امین گفت که شک دارم افشین از پس نشریه بر بیاید و بحث کردیم. چیزی قرار بود اتفاق بیافتد. همه می دانستیم اما هیچکدام نمی خواستیم به زبان بیاوریم. این جلسه نبود. اگر هم بود رسمیت نداشت. باید پنج نفر می بودیم. گشتیم و فکر می کنم فرزانه بود که پیدا کردیم و بعد هم با لکنت زبان به او هم فهماندیم. گفتیم که این جلسه رسمی است. ( منظور همان جلسه توی پیاده روی علوم و کنار شمشادها که به صورت ایستاده تشکیل شده بود و صورتجلسه هم نداشت) گفتیم که دوستان متعهد باشند و گاف ندهند. کم کم داشتیم ابزارهای قدرت را می شناختیم. با سه رای موافق و دو رای ممتنع افشین رد صلاحیت شد. ما افشین را رد صلاحیت کردیم. افشین محسن زاده واجد صلاحیت دانسته نشد. جدای از اینکه این عمل شنیع خلاف عرف بود و خلاف اعتقاد بود و خلاف اخلاق بود و خلاف مقدسات بود و خلاف انسانیت بود خلاف قانون هم بود. قانونی که کلمه به کلمه اش را با دلقک بازی و مسخره گی مصوب کرده بودیم. اما خب آنقدر زمان را لای همین قانون گذرانده بودیم که راههای توجیه خلاف قانون های خودمان را بدانیم.

مجمع تشکیل شد. کاندیداها خود را آماده می کردند. نمی دانم که بود که آهسته به افشین گفت که رد صلاحیت شده ای. افشین نشست. رای هم داد. علیمرادیان هم رای آورد. همانطور که تدبیر شده بود. و همه رفتیم. افشین حتی یک کلمه هم حرف نزد. حداقل با من و صالح که هم اتاقی اش بودیم. این بیشتر مرا عذاب می داد. می خواستم زیر مشت و لگد بگیردم. بعدها از امین شنیدم که افشین به او گفته بود شما برای چه فعالیت می کنید؟ برای چه اعتراض می کنید؟ با چه مخالفت می کنید؟ می خواهم این سوال ها را به خودتان جواب بدهید.

توی همین دوران بود که عده ای از بچه ها که محمد رضا باقری و محسن بیاتی و ملیکا شجاعی نیا را از آن جمع به خاطر می آورم از طریق بسیج اقدام به تشکیل هسته علمی کردند. محمد رضا آدم روشنی بود و هست. محسن هم می توانست روابط خوبی برقرار کند. در کل بچه های شایسته ای بودند و می توانستند از پس یک کار تشکیلاتی برآیند. همانطور که ما توانسته بودیم! در هر صورت قضیه انتقادها خیلی طول نکشید و هر دو گروه هم را نادیده گرفتیم. اینکه چرا بسیج اصرار داشت در کنار یا بهتر بگویم در مقابل هر تشکل دانشجویی یکی مشابه اش را بوجود آورد تا حدودی معلوم بود. اما کارکرد هسته علمی برای اهداف بسیج چه بود نمی دانم. یک چیز را مطمئنم اینکه هدف بچه های مکانیک سیاسی نبود. ته تمام این جنگولک بازی ها هم یک چیز بود. کشف تجربه نشده ها. بیشتر یک کنش شخصیتی بود که اقتضای جوانی بود و آخرش هم به جایی نرسید. یعنی قرار هم نبود به جایی برسد. هدفی هم نداشتیم.

اردیبهشت ماه همایش سالانه مهندسی مکانیک بود. ما هم که خودمان را جزو جامعه مهندسین می دانستیم خواستیم توی همایش شرکت کنیم. گو اینکه تنها ریاضی1 و فیزیک1 پاس کرده بودیم. آن ترم بچه های شبانه هم به گروه اضافه شده بودند. تقریبن همگی شاهرودی بودند که با اینجای قضیه اصلن حال نکردیم. حدس هایی هم که زده بودیم درست از آب در آمد. شبانه ها بیشتر شبیه دبیرستانی ها بودند و خیلی بیشتر از ما دبیرستانی ماندند. اصلن کاری به کار هم نداشتیم. البته تعصب روزانه و شبانه هم به آن دامن می زد. بعدها بودن شبانه ها و یکی کردن کلاس هایشان با ما و تبعیض نژادی مشهود توی گروه بین دانشجویان بومی و غیر بومی و جو رقابتی منفی به وجود آمده باعث شد تا ما ها هم از همدیگر دورتر و دورتر شویم. خواستیم شبانه ها از همایش بویی نبرند. برنامه درسی شان را در آوردیم. روز ثبت نام برای همایش سه روز آخر هفته مقرر شد که شبانه ها کلاس نداشتند. روز شنبه هم تمام اطلاعیه ها را از در و دیوار کندیم و تمام. باز هم آن شد که می خواستیم. تعداد ثبت نام کننده ها زیاد بود. باید قرعه کشی می شد توی مجمع. فرزانه می خواست لیست دخترها را تعدیل کند. او هم داشت یاد می گرفت. فکر کنم صالح بود که توی حرکتی ظریف اسامی خاص مورد نظر را کشید بیرون و ریخت کف دست فرزانه تا او هم بریزدشان توی سطل آشغال. اما بچه آنقدر دستپاچه شد که انگار آتش توی دستش ریخته باشند. که دوباره اسامی را برگرداند. بابلسر خیلی خوش گذشت. شخصن سالن کنفرانس را ندیدم. تقریبن بقیه هم همین وضع را داشتند. و در غالب گروههای هم خوان و موافق از پلازها و سوئیتها و کلبه های کنار دریا و توی جنگل سر در آوردند و البته گند چیزی در نبامد. و با خیر و خوشی و خاطره به پایان رسید.

هنوز کارمان تمام نشده بود. باید بیشترینی را که می توانستیم باشیم نشان بدهیم. بیشترینی که می توانستیم انجام بدهیم. دوم آبان ماه سالروز تولد احمد موسی شاکر خراسانی دانشمند قرن سوم بود که البته فکر کنم فقط ما بچه های شاهرود اسمش را شنیده بودیم. آن هم به مدد روش های منسوخ و قدیمی مهندس قناد. خواستیم همایشی برگزار کنیم و آن روز را به نام روز مهندسی مکانیک توی تقویم ها به ثبت برسانیم! که البته بیابنه همایش به انضمام درخواستمان به وزارت علوم و دفتر ریاست جمهوری هم ارسال شد.

چقدر با ایمان گوهریان خیابان ها را گز می کردیم و از تراشکاری سر چهار راه نادر تا ابزارمهدی را می رفتیم و آویزان می شدیم که بیایید توی همایش ما شرکت کنید. و قیافه های مبهوتشان متعجب تر می شد وقتی می گفتیم پول نمی خواهیم و فقط شما تشریفتان را بیاورید. می خواستیم بدانند که توی شاهرود دارد رشته مکانیک تدریس می شود و آنها می توانند برای پروژه های دانشجویی و کارهای پاره وقت و حتی بیگاری روی جوانهایی که دارند از انرژی زیاد می ترکند حساب کنند. چه شبهایی را توی اتاق انجمن های علمی به صبح رساندیم با بچه های شورا و بچه های اتاق 6 هادی و مهدی و یاسر دروزی. و وقتی خورشید در می آمد و کم کم سر و کله کارمندها هم پیدا می شد با زیر شلواری و دمپایی می رفتیم طرف خوابگاه با ترانه ی شبها که ما می خوابیم انجمن علمی بیداره. ما خوابهای خوش می بینیم او نمی دانم در فلان فکر است. خستگی را نمی فهمیدیم و خیلی چیزهای دیگر هم بود که نمی فهمیدیم. یادم هست که ظهر سه شنبه رفتم سلف و مسئول ژتون پاره کن گفت که این ژتون دیروز است. تازه فهمیدم امروز سه شنبه است و وقتی ژتونهای نهار و شام دوشنبه را توی دستم دیدم فهمیدم که دیروز نهار و شام نخورده ام. از عذابهای بزرگ زندگی ام هم صدای آکاسیو است. وحالا وقتی فکر می کنم چه طور یک شب تمام را با اره مویی افتاده بودم به جان آکاسیوها موهای تنم راست می شود.

باید همه چیز کامل می بود و مرتب. البته کارها دیگر داشت صورت نمایشی و تزیینی پیدا می کرد. سعید رضایی هم عده ای را جمع کرده بود دور خودش که برای همایش فیلم بسازند. اوضاع خوب نبود. پول نداشتیم. مهمانها جواب درستی نداده بودند. گروه هم نه تنها کمک نمی کرد که چوب لای چرخمان می گذاشت. شریعتی هم جمعمان کرد و اولتیماتوم داد که کارها را تعطیل کنیم. و گفت که شما می خواهید آبروی(!؟) گروه را پیش صنایع ببرید و کارهایتان با نیت سوء است و مشکوک است و وای به حالتان اگر خرابکاری کنید. خسته بودم و کوفته و مضطرب. دیدن سعید و دار و دسته اش هم که دوربین به دست و بی خیال توی دانشگاه می چرخیدند اعصابم را خرد می کرد.

رفتم پیش امین و سرش داد زدم که تو دیوانه ای و من خودم همایش را کنسل می کنم. می دانستم که امین می تواند آرامم کند. آرام هم شدم و همایش هم برگزار شد. مهمان ها هم آمدند. حتی برای نمایشگاه محصولاتشان را هم آورده بودند. از خوشحالی گریه ام گرفته بود. بچه های مکانیک هم همه آمده بودند. اما کم بودیم! این شد که رفتم خوابگاه و آویزان آرش مسیبیان و حامد مکیان و خسرو خندان معدن و سعید سعادت و سعید رضوانی برق شدم که برای همایش ما آدم بیاورید. به این هم اکتفا نکردم و در همه اتاقها را زدم که به صرف شیرینی و شربت و استماع موسیقی تشریف بیاورید تالار. هیات علمی و رییس هم آمدند. با کت وشلوارهای تعاونی. و برای مدیران صنایع قیافه هم گرفتند.

شماره دوم ویستا هم منتشر شد که چیزی بیشتر از شماره قبلی نداشت. تکرار همان مطالب بود. بدون آنکه به دردهایی که توی گروه تحمل می کردیم اشاره کنیم. حتا یک پاراگراف هم از سیاست های آموزشی فاجعه آمیز گروه نگفته بودیم. تمام یک سالی را که توی انجمن علمی بودم نه توی برد انجمن چیز به درد خوری بود نه توی اتاقش. حتا وقتی که دو تا از همکلاسی هایمان خودکشی کردند. دو نفر از سی نفر. حتا وقتی الناز جلوی دانشگاه پرپر شد. حتا وقتی میانگین معدل های دانشجویان مکانیک زیر 12 بود. چیزی که حالا داریم تاوانش را می دهیم. حتا وقتی که بیست نفر از بچه های 79(بیست نفر از شصت نفر) یا تغییر رشته دادند یا انتقالی گرفتند یا با فوق دیپلم دانشگاه را ترک کردند. آن هم تا سال دوم تحصیلی. ما فقط یاد گرفتیم که بخواهیم. ما سعی کردیم و وقت گذاشتیم تا جعبه ابزارمان را کاملتر کنیم. بدون اینکه از همان ها آنطور که قابلیت داشتند استفاده کنیم. و توانمان را از دست دادیم و زمانمان را.

ما خودمان مشکل داشتیم. خودمان با خودمان درگیر بودیم. خودمان ناقص بودیم اما به دنیا فکر می کردیم. ما در اشتباه بودیم. ما اشتباه رفتیم. ما اشتباه کردیم. انجمنها و کانون ها و نشریات کارکردهای خودشان را نداشتند. می توانستند داشته باشند اما نداشتند. بیشترین ضربه را هم از بانیان و فعالین خود خوردند نه لز عوامل بیرونی. و از تمام آنها چیزی نماند که به درد چیزی خورده باشد.

ترجيح ميدم هيچ توضيحي ندم و هيچ نگم. فقط به ذكر منبع قناعت ميكنم
منبع: روزي روزگاري شاهرود(http://www.shahroodun.blogfa.com/post-31.aspx)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:41  توسط برفی  | 

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند ...

دکتر علي شريعتي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 16:37  توسط برفی  | 

+ خیلی سخته؛ واقعا سخته! مگه نه؟
- آره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 19:42  توسط برفی  | 

بعضی وقتها آنقدر تنهام که هر ثانیه برام شبیه طولانی ترین سال کبیسه میشه
بعضی وقتها هم اونقدر امیدوار میشم که تو مقیاس من هر ساعت بیشتر از یه لحظه ی کوتاه نیست
از دروغ هاش خسته شدم
تیک تاکش برام حکم صدای پای سربازایی رو داره که دارن از یک نظامی دستور میگیرن
یه تصمیم بزرگ گرفتم
از این به بعد احساساتم و واقعیت هام آهنگ تیک تاک زندگی منو خواهند نواخت!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:46  توسط برفی  | 

خدایا
لطفا هر وقت یادم رفت که تو هستی؛ یه جور مسالمت آمیز حالیم کن
مرسی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:3  توسط برفی  | 

مطالب قدیمی‌تر