هی پاک کردم
هی نوشتم
هی پاک کردم
خوب شد چون دیگه اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم!
پ.ن: چند ماهه که زندگی زنده بودن شده! همش تلاش برای آینده ای که ممکنه هیچ وقت نیاد!
خبری نیس!
هیچ خبری نیس!
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
منوچهر احترامي
Have you ever thought about ways to respect a request?!
I've found one of the best ones!
Joey: Hey Pheebs, you wanna help?
Phoebe: Oh, I wish I could, but I don't want to!
Friends, Season 1, Episode 1
الان از همان بعضی وقت هاست!
جلوی افکارت را نمی توانی بگیری. صدای گیتار، آرامش، سکوت، تکرار صحنه هایی که رهایت نمی کنند. شب های بلند و سرد زمستان که تنهایت نمی گذارند!
مگر می توانی کاری کنی که هیچ وقت زود تر از ساعت 8 شب نشود؟! مگر می توانی تمام صداهای دنیا را ساکت کنی؟! مگر می توانی هیچ وقت فکر نکنی؟! مگر می توانی نفس نکشی تا شیشه ها بخار نزند؟!!!
اشتباه؛ شک! هیچ وقت رهایت نمی کنند. روی شانه هایت نشسته اند. اصلا با تو زاده شده اند! شاید بودنت هم یک اشتباه است و موجودیتت هم اساس شک!
حرکت ساعت های هماهنگ که می ایستند و می روند و تو هیچ وقت نمی توانی راز هماهنگی شان را درک کنی اما می دانی بعضی وقت ها همه با هم می ایستند! بی آنکه بتوانی اثبات کنی روحت را می خورند!
دلم برای اشتباهات بی تاثیر دوران کودکی ام تنگ شده! دوس دارم به برابری سهم خودم و سایرین شک کنم! دوس داشتم بزرگترین مشکلم مشق های فردایم بود و نمره ی املایم که از فلانی بیشتر شده یا کمتر!
تو؛ اشتباهایت؛ شک هایت، همه با هم بزرگ شده اید ...
این ایمیل رو یکی از دوستام برام فرستاده بود. شاید وقتشه خیلی چیزا رو بفهمم!
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
هستند
کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.
.…..
به یک جایی از زندگی که رسیدی
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد
از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.
…...
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
مهم
نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
…...
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.
…...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.
…...
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
…...
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.
…...
اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
…...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "
- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "
- قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "
- مقداری خرد پشت " چه بدونم "
-و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
…...
كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش
مارک استرند (ترجمه ی محمدرضا فرزاد)
مثه همیشه!
هیسس!
... نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان ...
فروغ فرخ زاد
پ.ن: امشب چقدر حس نوشتن هست. امشب احساس میکنم سالهاست همچین حسی نداشتم!
پ.ن: یکی منو خاموش کنه!
اصولا واژه ها دارای معنای شناورند!
لذا برای رسیدن به یک هدف، با کمک استفاده ابزاری از منطق، کافی است از معنای شناور واژه ها بهره ببرید.
پ.ن: اصولا چه دلیلی دارد آدم چیزی بگه وقتی حرفی برای گفتن، آوازی برای خوندن یا گوشی برای شنیدن نداره!
پ.ن: معیار لطیف بودن احساس کیلو می باشد!
شریعتی
خیلی چیزها شروع شد؛ خیلی چیزها هم تموم شد؛ خیلی قبح ها هم شکست؛ اما قشنگیش اینه که زندگی با این چیزا کار نداره و فقط ادامه داره! و چون ادامه داره هنوزم امیدوارم.

...
اینجا عشق موج می زند
اینجا ستاره ها می رقصند با موسیقی باد
اینجا فرصتی دیگر است برای شروع یک داستان
اینجا فرصتی دیگر است برای پایان شاد یک رمان حزن انگیز
اینجا؛ زندگی صرفا یک کلمه نیست
...
و انسان خوب یاد گرفت
و انسان خیلی خوب یاد گرفت
و انسان خیلی خیلی خوب یاد گرفت
درست وقتی فک میکردم دیگه نمی تونه چیزی واسه خندیدن وجود داشته باشه یه سوژه ناب دیگه پیدا میشد
خلاصه اینکه خیلی عالی بود
به اندازه چند ماه خاطره دارم از این دو روز
خدا رو شکر
درست سر وقت
بهتره به جای دست و پا زدن همراهش شیم
برای هممون بهتره!
پ.ن: کیوان جان امید وارم خدا بهت صبر بده.
پ.ن: امشب شب عجیبی بود. اصولا مثه همیشه هیچ کدوم از حرف هام رو اینجا نمیگم!
1-خود را علت اصلی تمام رویدادهای زندگی تان بدانید. هر چه شما بیشتر خودتان را علت و عامل اصلی وقایع زندگی تان بدانید، بیشتر قادر خواهید بود تعیین كننده رویدادهای آینده زندگی خود باشید. دیگران نیز ممكن است در این مسئولیت سهیم باشند، اما هنگامی كه انگشت خود را به سوی آنها نشانه میروید تمام قدرت خود را از دست میدهید. تمام سرزندگی و كارایی شما محو شده و شما بایستی وابسته ی تصمیمات و اقدامات دیگران باشید.
2-از تمام تعلقات و وابستگی های خود رهایی یابید. چیزهایی كه توانایی رها كردنشان را ندارید باعث آزار و عذاب شما خواهند شد. شما میتوانید خود را وابسته هر چیزی بكنید: یك شخص، یك شیء، یك خوراكی، یك ماده مخدر، یك شرایط خاص و یا یك روش زندگی خاص. هنگامی كه شما نسبت به از دست دادن چیزی كه وابسته اش گردیده اید تهدید میشوید، ترس، اضطراب و جنون وجود شما را فرا میگیرد. وابستگی ها به لنگر كشتی می مانند، شما را در یك مكان ثابت نگه میدارند و دیگر قادر نخواهید بود آزادانه به اطراف حركت كنید. از تمام وابستگی های خود دل بكنید و به آنها اجازه رهایی دهید. وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشید، هیچ چیز جلودار شما نخواهد بود.
3-هر رابطه ای را میسر و شدنی سازید. هنگامی كه رابطه ای غیر ممكن و با ناكامی مواجه میشود، شما هزینه گزافی را در درون خود می پردازید. هر قدر رابطه از اهیمت بیشتری برخوردار باش، رنج شما نیز بیشتر خواهد بود. برای اینكه رابطه ای را میسر سازید باید خود، شرایط، و شریك خود را مورد بخشش و پذیرش قرار داده و به شریك خود اجازه دهید همانگونه كه هست باشد. وی را دوست داشته باشید و به وی قوت قلب و اعتماد بنفس دهید. مسئولیت موفقیت رابطه را به تنهایی بعهده گیرید.
4-تمام دلخوریها و آزردگی ها را رها كنید. دلخوری ها نشانه آنست كه شما جلوی چیزی را سد كرده اید. آن را كشف كنید و به آن اجازه رهایی دهید، خواهید دید كه دلخوری و ناراحتی شما نیز محو میگردد. احساس نفرت و بیزاری را نیز از خود دور كنید. تا زمانی كه خود را از نفرت رها نساخته اید، طعم آزادی را نخواهید چشید. برای رهایی از احساس نفرت و خشم باید خود، دیگران و زندگی را برای آنگونه كه میباشند مورد بخشش و پذیرش قرار دهید.
5-بطور كامل در متن زندگی مشاركت داشته باشید. خود را كنار نكشید. در هر لحظه یا شما در متن زندگی حضور دارید و یا از آن كناره گیری میكنید. یا شما در مقام علت قرار داشته و یا در مقام معلول بسر می برید. هنگامی كه خود را از جریان زندگی كنار میكشید، از خلق كردن بازمی مانید و شروع به واكنش نشان دادن منفعلانه میكنید. بنابراین زندگی بر خلاف میل شما به سمت سراشیبی و ناكامی پیش میرود. برای آنكه زندگی با شما یار باشد بایستی در آن مشاركت كنید. هزینه كنار كشیدن همانا رنج كشیدن و حسرت خوردن است. مسئولیت زندگی خود را در دست گیرید. وقتی معلول وقایع زندگی باشید ناتوان و افسرده خواهید بود. طرز تفكر خود را تغییر دهید و اعتماد بنفس، انرژی و كارایی خود را بازپس گیرید. هر گاه خود را معلول شرایط یافتید، بلافاصله با قاطعیت خود را در مقام علت قرار دهید.
6-ما آموخته ایم كه مسئولیت دو فرد درگیر در یك رابطه بصورت 50/50 درصد است. اما این نسبت بایستی به 100/100 تغییر یابد. هر كدام از طرفین بایستی 100 درصد مسئولیت موفقیت و شكست در هر رابطه ای را بر دوش گیرند. نوع رفتار شما با شریكتان تعیین كننده نوع رفتار وی با شما خواهد بود. بنابراین شما 100 مسئول حضور و یا فقدان عشق و صمیمیت در رابطه خود میباشید. اما ما بندرت به رفتار خود توجه می كنیم و صرفا به نحوه رفتار فرد با خودمان دقت میكنیم. هنگامی كه شما بار مسئولیت رابطه را 100 درصد بر دوش شریك خود قرار میدهید، در واقع خود را قربانی، درمانده و منفعل می سازید. برای بازیابی قوای خود مسئولیت 100 درصد رابطه را بپذیرید.اگر مشكلی دررابطه وجود دارد بدنبال راه حل برای آن باشید، منتظر شریك خود باقی نمانید.
7-چرخه ناسازگاری را متوقف سازید. در ابتدا روابط به فرم ایده آل آغاز میگردند، اما این سرخوشی دیری نمی پاید. چرخه از آنجا آغاز میشود كه یكی از طرفین رنجیده خاطر میگردد. بنابراین شروع به كشیدن یك دیوار حفاظتی پیرامون خود میكند تا در پس آن بتواند حمله كند، مقاومت كند و یا خود را كنار بكشد. در مقابل شریك وی نیزاز نحوه برخورد وی رنجیده خاطر شده و مشابه همان دیوار حفاظتی را درمقابل خود بنا میكند. مجددا فرد نخست آشفته تر شده و شدید تر واكنش نشان میدهد. سرانجام هر دو شریك نادانسته وارد یك چرخه مقاومت، حمله و كناره گیری می شوند. برای حفظ این چرخه به دو نفر نیاز است و از لحاظ فیزیكی محال است كه یك چرخه تعارض تنها با شركت یك فرد منفرد قادر به تداوم باشد. بنابراین هر دو فرد به یك اندازه و 100 درصد مسئول آن میباشند. جای ملامت و انتقاد به شریك خود عشق بورزید و وی را مورد پذیرش بی قید وشرط قرار دهید، تا این چرخه از حركت بازایستد.
9-یكی از دلایلی كه شما شریك خود را مورد پذیرش قرار نمیدهید آنست كه وی یك احساس آزاردهنده ی درون شما را تحریك و برایتان یادآوری میكند. چنانچه شما آن جراحت درونی ای را كه یادآوری آن باعث رنجش شما میشود را التیام دهید و با آن كنار بیایید مقاومت و گریختن از آن نیز محو خواهد شد. مقاومت در برابر واقعیات افراد و زندگی عملی عبث و عذاب آور است. هنگام كه شما در مقابل جریان زندگی خود را قرار میدهید و یا فراتر از آن میكوشید برخلاف جهت سیل خروشان واقعیت حركت كنید، تنها خودتان را به رنجی ابدی گرقتار كرده اید. سوار زورق آرزوها و خواسته های خود شوید اما همسو با جریان واقعیات زندگی.
10-هنگامی كه شما وابسته به فردی میشوید و وی را از آزادی های مشروع خود منع میكنید، فرد را ناخودآگاه از خود دور می سازید. فرد در این وضعیت احساس خفگی میكند و باید برای یافتن فضایی برای تنفس، خود را از دستان شما خلاص سازد. بنابراین وی را به حال خود رها كنید. محبوب شما مانند بادبادكی در دستان شماست. چنانچه نخ بادبادك را رها كنید بادبادك از دستتان میرود. چنانچه نخ بادبادك را از ترس از دست دادن بادبادك بیش از اندازه به سمت خود بكشید و یا آن را محكم در دستان خود نگه دارید، دیگر بادبادك قدرت پرواز خود را ازدست داده و دیگر بادبادك نخواهد بود و به یك كاردستی كاغذی و یا پلاستیكی تبدیل میشود. بنابراین نه محبوب خود را كاملا به حال خود رها كنید كه از دستش بدهید و نه آنقد محدود و مقیدش سازید كه وی را از زندگی كردن بازداشته و تبدیل به یك زندانی دربندش سازید.
11-هر ویژگی اخلاقی و شخصیتی كه شما قادر به تحمل آن در شریك خود نمیباشید در واقع نمود و جنبه ای از درون شماست كه قادر به تحمل آن نیستید. وقتی در می یابید كه آن ویژگی در شما نیز موجود است، مقاومت در برابر آن فرد جایش را به محبت و دوستی خواهد داد.
12-از یك موجود منفعل كه صرفا نسبت به اطرافیان و محیط خود واكنش نشان میدهد، خود را رهایی بخشید. چنانچه تصمیم دارید امروز را به بهترین نحو سپری كنید و از روز خود نهایت لذت را ببرید، همین كار را بكنید. آنطور نباشد كه انتقاد و یا رفتار ناشایست دیگران فورا شما را اندوهگین، افسرده و ناراحت و تحسین و تمجید دیگران شما را از خود بیخود سازد.
13-عامل آزاردهنده ای كه شما از آن اجتناب می ورزید در واقع یك رنجش دیرینه است كه آن را سركوب كرده اید. از تجربه هر نوع رنجش كهنه ای ابا نداشته باشید اجازه دهید رنجش بروز یابد و آن را رها كنید. خواهید دید كه رنجش قدرت خود را از دست داده و محو میگردد. بالطبع هرشرایطی كه باعث یادآوری مجدد آن رنجش شود نزد شما یك تهدید محسوب شده و شما به هر قیمتی از آن شرایط اجتناب خواهید ورزید.برای حفاظت از خودتان در برابر تهدید شما بطور خودكار می جنگید، مقاومت میكنید و وابسته میشوید. جنگیدن و مقاومت كردن با ایجاد یك حالت هراس و استرس زندگی شما را به تباهی می كشاند. هر قدر شما بیشتر با این احساسات آزار دهنده بجنگید، آنها بیشتر بال وپرگرفته و در زندگی شما رسوخ خواهند كرد. اجتناب از این احساسات است كه به آنها قدرت میبخشد. برای مثال 4 بادكنك زرد رنگ آویزان به سقف اتاقتان را در ذهن مجسم كنید، اما به آن 4 بادكنك زرد فكر نكنید. هر كاری دلتان خواست انجام دهید اما به آن 4 بادكنك زرد رنگ نیاندیشید. اما گویا شما دارید به آن 4 بادكنك فكر میكنید! آیا میتوانید فكر خود را متوقف سازید؟ مشاهده میكنید كه هنگامی كه تلاش میكنید به بادكنك های زرد رنگ فكر نكنید، برعكس بیشتر ذهن شما را مشغول خواهند كرد. مقاومت و گریز، افكار ناخوشایند را زنده و پویا نگه میدارند. اكنون جای بادكنك ها میتوانید احساسات بی ارزش بودن، دوست داشتنی نبودن، نازیبا بودن، بی كفایت بودن و غیره را جایگزین كنید.اما باید آگاه باشید كه این رنجش ها و زخمهای كهنه تنها یك احساس و طرز تفكر نادرست صرف میباشند و نه واقعیت و ماهیت حقیقی شما. برای التیام این رنجش ها شما باید جنگیدن و اجتناب از آنها را كنار بگذارید. رنجش های درونی خود را كشف و با آنها آشتی كنید. اگر لازم بود گریه نیز بكنید. چنانچه احساس بی ارزشی میكنید با خود بگویید: "بله من بی ارزشم اما در عین حال با ارزش نیز هستم". هنگامی كه این كار را بكنید رنجش نیروی ویرانگر خود را از دست داده و بی اثر میشود. برای اغلب افراد احساس بی ارزشی در عمق رنجش های سركوب شده یشان قرار دارد. این احساس بی ارزش بودن خود را به انحاء گوناگون نمودار می سازد. برای مثال وقتی فردی شما را ترك میكند و شما بسیار سرخورده میشوید، در واقع این احساس بی ارزش بودن شماست كه برایتان یادآوری میشود. با رنجش های خود روبرو شوید و آنها را با آغوش گشوده بپذیرید.
یاد روزهای اولش به خیر ... قرار بود فرشتگان باشیم نه زاویه نشینان. عجب ماجرایی داشت
یادمه اون شب، توی کافی نت کیوان اینا این بلاگ رو ساختم
شاید دلیل اینکه اینجا رو اینقدر دوست دارم اینه که اینجا حرف میزنم. یه تیریبون واسه اینکه هرچی که دوس دارم بگم
از همه کسایی هم که تو این بلاگ باهام بودن یا بهم سر میزندن هم تشکر میکنم
ایشالا 120 ساله شی بلاگ جونم
امروز روز اول دی ماه است ...
و تمنای فرصت دوباره
و شاید فرصتی!
پ.ن: گویا فیلم "تنها دوبار زندگی میکنیم" اکران شده. پیشنهاد میکنم از دستش ندید. من که دوسش داشتم واقعا.
تنها یکی به سمت تو می وزد
و همان ویرانت میکند ...
مملکت را نگه دارید تا برگردم.
با یه نوع غذا هم میشه
نمیشه؟!
شخصا ترجیح می دم توی خوشی هام بقیه رو هم شاد کنم نه چشم کسی رو در بیارم!
واقعا اینجا سخته زندگی
کاش میشد نباشم
کاش میشد برم
کاش میشد برم ...
اگه می خوای باور کنن بخند
قاه قاه بخند و بگو ...
هیچی نگو
باور کردن!
پ.ن: بعضی از آدما روشنفکرن و معمولا سکوت میکنن
بعضی ها هم ادای دسته ی اول رو در میارن
جالب این جاس که دسته ی دوم خیلی روشنفکرتر از دسته ی اول به نظر میرسن
دسته ی اول اگه لازم باشه یه چیزی میگن اما تو خودت رو هم بکشی عمرا بتونی صدایی از دسته ی دوم بشنوی! کلا این روزها روشنفکری کلاس داره آخه!
پ.ن: این تبلیغه هس که یه آدمی میره تو یه اداره میبینه همه مردن بعد آخرش نوشته دروغ سم کشنده ی جامعه؛ واقعا عاشقشم. واقعا از صدا و سیما همچین چیزی بعید به نظر می رسید.
پ.ن: من کی از این خود سانسوری هام دست میکشم خدا میدونه
پ.ن: ما هم دلمون رو خوش کردم به این چرت و پرت هایی که مینویسیم. بعد این همه سال نفهمیدم به چه درد می خوره. فقط خوبیش اینه که حس میکنی داری حرف میزنی!
پ.ن: واقعا این کامنت هایی که میگن "بلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن" رو دوست دارم!!!
صدای آکاردئون میاد
داره god father رو میزنه
دهنم تلخ شده
مزه اسپرسو میده
گوش کن
بوی نم بارون میاد
گوش کن
من عاشق آواز کلاغ هام توی فصلی که هیچ پرنده ای نمی خونه
"Goran Karan Stay With Me"
پ.ن: قول میدم از این به بعد به همه کسایی که میان میگن وبلاگ خوبی داری و به من هم سر بزن سر بزنم!
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
گفتم :
- دسته کلیدت یادت نرود.
- پلهها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...
واقعا بعضی وقت ها زمان معنای خودش رو گم میکنه
و تو تنها کاری که میتونی بکنی سکوته
شاید این یک قانونه
و این منم که معنای زمان رو گم میکنم
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
(سوره مومن، آیه 14)
همسایه عموی پسر خاله ی بابام یه دختری داره ...
+ ببخشید جناب مهندس اینا چین؟!
- هیچی!
+ ببخشید جناب کارگر شما چی کار میکنید دقیقا؟
- همه کار و هیچ کار.
+ خیلی ممنون!
+ ازش بپرس چه جوری میزنه
* ببخشید قربان، میشه لطف کنید بگید چه جوری و از روی کدوم قالب میزنید؟!
- با دست تنظیم میکنم!
+ چقد خوب میزنید، جا داره ازتون تشکر کنم!
- میگم بسه دیگه! خیلی کار آموزی کردیم! بریم به نظرت؟!
* بریم!
+ مگه چیه؟!
- میگم روزه ای؟!
+ آها! نه خوب شدم.
- روزه ای!
از کتاب "پایینآوردن پیانو از پلههای یک هتل یخی"
پ.ن: شاید چون از سیاست حرف نمی زنم حرفی برای گفتن ندارم!
پ.ن: شب عجیبی بود. یه دعا واسه خودمون کردم. یه دعای خطرناک! هر چند دست و پام میلرزید اما از خدا خواستم اون چیزی که به صلاحمونه اتفاق بیافته ...
پ.ن: بعد از مدتها یاد کسایی افتادم که دوسشون داشتم، یاد محسن و آزاده و مینا. یاد اون روزها به خیر. خیلی وقته ازشون بی خبرم ...
پ.ن: قشنگ ترین هدیه ای که خدا می تونه به بنده ی خودش بده یه همراه خوبه.
پ.ن: می دونم پ.ن هام اصلا ربطی بهم ندارن!
پ.ن: اصلا پ.ن دوست دارم!
پ.ن: متاسفانه نمی دونم کی اینو گفتم اما میدونم که باهاش هم عقیده ام!
لطفا!
پ.ن: ساعت کی اختراع شد؟!
چه بوی خوبی، آدم دلش می خواهد مثل این الاغ ها خام شود!
ما را با سهراب و شستن چشمها چه کار!
همین علوفه ما را بس!
انان که با زندگی میسازند , زندگی را میبازند...!
با زندگی نساز ,
زندگی را بساز...
( اهورا )
این آخرین پست امسالمونه
امیدوارم سال قشنگی داشته باشین.
همین!
اين روزها عجب روزهايي است
روزهايي شبيه خاطرات پدرم
اما اين كجا و آن كجا
ديگر نامه نمي نويسند و با پيك پيام نمي فرستند
اس ام اس ميزنند تا بگويند تكنولوژي پيشرفت كرده
او هم مانند من عهد بست
اما مانند من عهد نشكست
در انتخابات شركت كنيم
براي خودمان خوب است
اسمش اميد است
اميد ماست
آمريكا و اسرائيل خوششان نمي آيد
پس مرگ بر آمريكا و اسرائيل
احتمالا چيزي قسمت ميكنند
من نمي خواهم
ميگويند كتك خورده اند
حتما كار بدي كرده اند
او هم اين كارها به چهره اش نمي آيد
بهتر است درسش را بخواند تا شب امتحان برايم درس ها
را توضيح دهد
فكر ميكنم اگر نمره ي ديناميكش را به او بدهي قابليت
پروازش را به معرض ديد عموم بگذارد
آن زمان هايي كه از ديناميك و اجناس لطيف دم نمي زند
از موهبت زيستن ميگويد
به جاي سلام و احوال پرسي ميگوييم به برادر گرام
سلام برسانيد
بنده خدا فقط ميخند
من و سجاد از اينكه مهدي ريش دارد خوشحاليم
به مهدي ريش مي آيد
مرا ياد كودكي هايم و ثلث دوم مي اندازد
مرا ياد سنگيني كمد ها و تار انكبوت لاي درها مي اندازد
بنده خدا با آن پايش خيلي زحمت ميكشد
از من كار زيادي بر نمي آيد
ممد بايد تلاشش را كند كمتر الكي شلوغ كند
مهدي هم نمي دانم براي چه بايد تلاش كند
انرژي اش آنقدر زياد است كه اگر كشور هاي غربي
بدانند ديگر به انرژي هسته اي ما گير نخواهند داد
هر روز حساب ها را چك ميكنم
ماه هاي ميلادي را ياد گرفته ام
اين روزها زيادي چشم به اتفاقات و آينده دوخته ام
اين روزها شايد براي من هم خاطره شود
قسمت هايي از متن اين روزها
قرار
بود انتخابات انجمن علمی برگزار شود. ذوق شرکت توی یک تشکل یا گروه و شروع
کردن هم پای بزرگتر ها حسی بود که روحم را قلقلک می داد. آن هم برای کسی
که دو یا سه ماه بیشتر از حضورش توی دانشگاه نمی گذشت. روز انتخابات شد.
توی بچه های جامدات ایمان گوهریان شانس بیشتری داشت. خوش تیپ بود و محترم
بود و تازه با همکاری سجاد هادیان و مهدی حجار جلسات زبان را توی اتاق 5
خوابگاه 5 راه انداخته بودند. که بعد ها همین جلسه بزرگتر شد و از تمام
خوابگاه 5 می آمدند و بعدتر ها هم همین جلسه توی دانشگاه برگزار شد تحت
عنوان free discussion
. توی سیالات هم هادی اصغری باید رای می آورد. که محبوب بود با چهره ی
زیبا و مهربان و معروف بود به خاطر دو قلو بودنش با مهدی. یادم نمی رود که
چه طور دست و پا می زدم برای رای جمع کردن. مذهبی نبودم اما با بچه های
مذهبی می جوشیدم . حرفشان را می فهمیدم. واژگانشان برایم آشنا بود. عصبیت
هایشان را با احترام درک می کردم.و گاه با لوده گی و طنازی البته با رعایت
شئونات اسلامی اوقات فراقتشان را پر می کردم. کاری که کاش بچه های سال
بالایی و فعال ها و مخالف ها هم می کردند. البته منظور قسمت لودگی کردن
نیست. منظور درک کردن است. بچه های بی خیال کلاس را هم با شخصیت مضحک خودم
همراه کردم. دیگر کار تمام بود. امین منصوری صابر باختری مهر ایمان
گوهریان و من شدیم اعضای شورای مرکزی انجمن علمی دانشجویی مهندسی مکانیک
دانشگاه شاهرود.
حالا
انجمن اساسنامه می خواست. هر انجمنی و کانونی باید می داشت. یاد گرفته
بودیم که اساسنامه لازم است. البته احساس نیاز نکرده بودیم. اما حتمن لازم
بوده که همه داشتند! این شد که اساسنامه نوشته شد. حرف به حرف. نقطه به
نقطه. واو به واو. یادم نمی رود که یک جلسه دو ساعته به بحث پیرامون
ایرادات انشایی فلان عبارت یا نا رسایی مفهومی بهمان کلمه صرف می شد. برای تصویب اساسنامه باید مجمع عمومی تشکیل می شد. به تعداد بچه های مکانیک و اساتید و
دیگر علاقه مندان کپی از روی اساسنامه گرفته شد و تک تک به دستشان دادیم.
توی پاکت و با نام و دعوتنامه و کاملن رسمی. طبق معمول و مثل هر جلسه بزرگ
پیش و پس از آن جلسه توی کلاس 9 دانشکده علوم تشکیل شد. بند به بندش
خوانده شد. تبصره به تبصره. و موافقین و مخالفین قیام و قعود کردند. کاملن
جدی و رسمی.
تعدادمان
کافی نبود. کلی کار بود که می خواستیم انجام بدهیم. کلی چیز بود که باید
به دست می آوردیم. کلی قله بود که باید فتح می کردیم. و این به نیروی
اضافی احتیاج داشت. این شد که انتخابات میاندوره ای هم توی همان جلسه
برگزار شد. صالح منصوری که هم اتاقی ام بود و بعدها برایم چیزی بیشتر از
هم اتاقی شد با اکثریت فاطع آن جلسه انتخاب شد و فرزانه فردین فر. فرزانه هم دختر فعالی بود و هم شخصیت اجتماعی مقبولی داشت.
انجمن
احتیاج به ارم هم داشت و مهر. که با هنر و توانایی بهنام بیات مختاری
طراحی شد. و انصافن کاری حرفه ای بود و مایه گذاشته بود و قابل دفاع بود.
برد انجمن و صندوق پیشنهادات هم در مناصب ترین جای دانشکده نصب شد.
حالا
انجمن به چیزهای دیگری هم احتیاج داشت. مثلن اتاق. جلسات شورای مرکزی توی
کلاس های خالی و در فاصله کلاسهای صبح و بعد از ظهر برگزار می شد. که گاهن
مجبور می شدیم برای کلاسهای حل تمرین و یا فوق العاده وسط جلسه کلاس را
خالی کنیم. امین برای گرفتن اتاق به هر دری میزد. خیلی آسان نبود. البته
بعدها بسیج خیلی آسان یکی از کلاسهای بزرگ و دو نبش دانشکده را گرفت. صحبت
کردیم برای اینکه توالت سالن کارگاهها را در اختیار انجمن علمی
قرار بدهند تا روی دهانه چاهش را بپوشانیم و جلساتمان را آنجا تشکیل دهیم
و البته محل مراجعه ی دوستان هم باشد برای قضای حاجت هایی که از جنس دیگری
بودند. که موافقت نشد. اتاق جلوی سلف همانجایی که محل فروش ژتون بود و
حالا هم هست را دادند به انجمن های علمی. بعدها توی طبقه پایین دانشکده
مهندسی و به قول مینا نخجیری طبقه حقارت فنی اتاقی را که انبار آلات و
ادوات نظافت بود و بوی رطوبت و تعفن می داد و پنجره و هواکش هم نداشت را
کردیم اتاق انجمن علمی مکانیک. که گاهن جلسات کانون گفتگو را هم آنجا
تشکیل می دادیم. وقتهایی که توی کانونها(فضای زیر تالار که امور دانشجویی
است) شلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید و مهدیه مجبور بود روی میز بکوبد و
جیغ بزند که ما جلسه داریم. بعد ترها قوری برقی صالح را هم از خوابگاه می
آوردم و بساط چای و نسکافه هم به راه بود. خیلی بعدترها هم اتاق طبقه اول
فنی شد اتاق انجمن علمی با کامپیوتر و تشکیلات اداری.
همان
سال توانستیم برای اتصال به اینترنت و استفاده از شبکه جهانی اطلاعات
پسورد مخصوص انجمن دریافت کنیم. و خیلی صادقانه گشتیم دنبال کسی که
کامپیوتر بفهمد تا پسورد را در اختیار او قرار بدهیم. بدون اینکه حتی به
ذهنمان خطور کند که خودمان هم می توانیم این پسورد را داشته باشیم. اما
گفتم که همه چیز کاملن جدی بود و تشکیلاتی. کاوه اشکفتی شد مسئول امور
رایانه ای و طراحی سایت. که البته به برکت اینترنت رایگان اطلاعاتش در
مورد کامپیوتر و بانک شخصی نرم افزارهایش را کاملتر کرد. اما این وسط بچه
ها هم بی نصیب نماندند و پرینت های کامل و مستمر و هفتگی از سایت پورنوی
اولین بار من ( نویسنده به ذکر ترجمه عنوان سایت اکتفا کرده است) تهیه می
شد و دست به دست توی خوابگاه می گشت و از همین راه بود که انگیزه زبان
آموزی دوستان تقویت می شد و جلسات خوانش داستان های پورنو توی اتاق هایی
که افراد زبان دان داشت تشکیل می شد و به برکت آن دامنه لغات دوستان در
زمینه ای خاص پربارتر و فربه تر می شد.
نشریه
مطالبش جمع شده بود. اما عنوان نداشت. به پیشنهاد من نامش شد ویستا. با
قابلیت خوانش فارسی و انگلیسی. ویستا لغتی سانسکریت بود به معنی معرفت و
آگاهی و با اوستا هم ریشه بود. و البته vista, visual, visit
هم توی خانواده ی زبانهای هند و اروپایی با آن همخوان بود. مجموعه معانی
چشم انداز و دیدن و بصری و بصیرت و بینش و معرفت و آگاهی هم این ادعا را
ثابت می کرد. یادم می آید سال 83 که از دانشکاه فردوسی برگشته بودم شاهرود
همه چیز بیگانه بود. انگار مال دنیای دیگری بودم. هیچ نشانی از آدم های
گذشته نبود. دیگر برای دانشگاه غریبه بودم و سربار و اضافی. تنها چیز آشنا
نشریه ویستا بود که از من مانده بود. دیدم که با فونت انگلیسی صرف نوشته
شده بود. آن روزها تازه ویندوز ویستا آمده بود بازار. در انجمن علمی باز
بود. من هم هنوز آدم نشده بودم. جای گفتن ندارد که حالا هم نشده ام. رفتم
تو. به جوانکی که توی انجمن بود گفتم که ویستا یک کلمه انگلیسی نیست. که
چشمهایش از حدقه در آمد. اما از اینکه گفتم سانسکریت است هم خیلی خوشش
نیامد. دوست داشت فارسی باشد! من هم اصلن علاقه ای و انگیزه ای نداشتم که
در مورد مشترکات زبانی و مبانی زبانشناسی برایش توضیح بدهم و به آسانی از
هم گذشتیم. البته بعدها برای سجاد نقوی توضیح دادم.
اولین
شماره ویستا اسفند 79 منتشر شد. با حجمی از مقالات دزدی و ترجمه های ناقص
و مصاحبه با دکتر شریعتی. محمود شریعتی. این شد که جلسه فوق العاده شورای
مرکزی تشکیل شد. مصطفی ایرانی را که مدیر مسئول بود نشاندیم و سین جیم
کردیم و استیضاحش کردیم و او هم استعفا داد. از یادآوری قیافه مصطفی با آن
عینک ته استکانی و چهره صبور و لبخندی که بعدها معنی اش را فهمیدم خجالت
می کشم. یادم رفت بگویم که من و صالح و فرزانه و صابر خودمان جزو هیات
مولفان آن شماره بودیم.
دوباره
اعلام فراخوان مجمع عمومی شد. بنا بر اساسنامه مدیر مسئول باید با اکثریت
نسبی مجمع و تایید شورای مرکزی انتخاب می شد. قبل از جلسه مجمع مشخص شده
بود که موضوع جلسه چیست. افشین محسن زاده هم اتاقی ام بود. هم اتاقی من و
صالح. داشت خودش را آماده می کرد برای کاندیداتوری. خواهرش کارسناس ارشد
کتابداری بود و کارش مربوط بود و سرش توی نشریات. مدام با او تماس می گرفت
و راهنمایی می خواست. می دانست. ما هم می دانستیم که رای می آورد. هم به
خاطر وجهه ی خوبش هم به خاطر اینکه 79ی ها می خواستند گوی را از 78ی ها
بربایند. اکثریت هم بودند و نتیجه هر انتخابات با تعصبات ورودی از پیش
معلوم بود و به نفع 79ی ها. با امین صحبت کرده بودیم. کاندیداتوری امیر
علیمرادیان سیالات 78هم قطعی بود. توی شماره قبل هم دستی داشت.
روز
مجمع عمومی بود. جلوی در دانشکده علوم من و امین و صالح و محسن نظری
بودیم. امین گفت که شک دارم افشین از پس نشریه بر بیاید و بحث کردیم. چیزی
قرار بود اتفاق بیافتد. همه می دانستیم اما هیچکدام نمی خواستیم به زبان
بیاوریم. این جلسه نبود. اگر هم بود رسمیت نداشت. باید پنج نفر می بودیم.
گشتیم و فکر می کنم فرزانه بود که پیدا کردیم و بعد هم با لکنت زبان به او
هم فهماندیم. گفتیم که این جلسه رسمی است. ( منظور همان جلسه توی پیاده
روی علوم و کنار شمشادها که به صورت ایستاده تشکیل شده بود و صورتجلسه هم
نداشت) گفتیم که دوستان متعهد باشند و گاف ندهند. کم کم داشتیم ابزارهای
قدرت را می شناختیم. با سه رای موافق و دو رای ممتنع افشین رد صلاحیت شد.
ما افشین را رد صلاحیت کردیم. افشین محسن زاده واجد صلاحیت دانسته نشد.
جدای از اینکه این عمل شنیع خلاف عرف بود و خلاف اعتقاد بود و خلاف اخلاق
بود و خلاف مقدسات بود و خلاف انسانیت بود خلاف قانون هم بود. قانونی که
کلمه به کلمه اش را با دلقک بازی و مسخره گی مصوب کرده بودیم. اما خب
آنقدر زمان را لای همین قانون گذرانده بودیم که راههای توجیه خلاف قانون
های خودمان را بدانیم.
مجمع
تشکیل شد. کاندیداها خود را آماده می کردند. نمی دانم که بود که آهسته به
افشین گفت که رد صلاحیت شده ای. افشین نشست. رای هم داد. علیمرادیان هم
رای آورد. همانطور که تدبیر شده بود. و همه رفتیم. افشین حتی یک کلمه هم
حرف نزد. حداقل با من و صالح که هم اتاقی اش بودیم. این بیشتر مرا عذاب می
داد. می خواستم زیر مشت و لگد بگیردم. بعدها از امین شنیدم که افشین به او
گفته بود شما برای چه فعالیت می کنید؟ برای چه اعتراض می کنید؟ با چه
مخالفت می کنید؟ می خواهم این سوال ها را به خودتان جواب بدهید.
توی
همین دوران بود که عده ای از بچه ها که محمد رضا باقری و محسن بیاتی و
ملیکا شجاعی نیا را از آن جمع به خاطر می آورم از طریق بسیج اقدام به
تشکیل هسته علمی کردند. محمد رضا آدم روشنی بود و هست. محسن هم می توانست
روابط خوبی برقرار کند. در کل بچه های شایسته ای بودند و می توانستند از
پس یک کار تشکیلاتی برآیند. همانطور که ما توانسته بودیم! در هر صورت قضیه
انتقادها خیلی طول نکشید و هر دو گروه هم را نادیده گرفتیم. اینکه چرا
بسیج اصرار داشت در کنار یا بهتر بگویم در مقابل هر تشکل دانشجویی یکی
مشابه اش را بوجود آورد تا حدودی معلوم بود. اما کارکرد هسته علمی برای
اهداف بسیج چه بود نمی دانم. یک چیز را مطمئنم اینکه هدف بچه های مکانیک
سیاسی نبود. ته تمام این جنگولک بازی ها هم یک چیز بود. کشف تجربه نشده
ها. بیشتر یک کنش شخصیتی بود که اقتضای جوانی بود و آخرش هم به جایی
نرسید. یعنی قرار هم نبود به جایی برسد. هدفی هم نداشتیم.
اردیبهشت
ماه همایش سالانه مهندسی مکانیک بود. ما هم که خودمان را جزو جامعه
مهندسین می دانستیم خواستیم توی همایش شرکت کنیم. گو اینکه تنها ریاضی1 و
فیزیک1 پاس کرده بودیم. آن ترم بچه های شبانه هم به گروه اضافه شده بودند.
تقریبن همگی شاهرودی بودند که با اینجای قضیه اصلن حال نکردیم. حدس هایی
هم که زده بودیم درست از آب در آمد. شبانه ها بیشتر شبیه دبیرستانی ها
بودند و خیلی بیشتر از ما دبیرستانی ماندند. اصلن کاری به کار هم نداشتیم.
البته تعصب روزانه و شبانه هم به آن دامن می زد. بعدها بودن شبانه ها و
یکی کردن کلاس هایشان با ما و تبعیض نژادی مشهود توی گروه بین دانشجویان
بومی و غیر بومی و جو رقابتی منفی به وجود آمده باعث شد تا ما ها هم از
همدیگر دورتر و دورتر شویم. خواستیم شبانه ها از همایش بویی نبرند. برنامه
درسی شان را در آوردیم. روز ثبت نام برای همایش سه روز آخر هفته مقرر شد
که شبانه ها کلاس نداشتند. روز شنبه هم تمام اطلاعیه ها را از در و دیوار
کندیم و تمام. باز هم آن شد که می خواستیم. تعداد ثبت نام کننده ها زیاد
بود. باید قرعه کشی می شد توی مجمع. فرزانه می خواست لیست دخترها را تعدیل
کند. او هم داشت یاد می گرفت. فکر کنم صالح بود که توی حرکتی ظریف اسامی
خاص مورد نظر را کشید بیرون و ریخت کف دست فرزانه تا او هم بریزدشان توی
سطل آشغال. اما بچه آنقدر دستپاچه شد که انگار آتش توی دستش ریخته باشند.
که دوباره اسامی را برگرداند. بابلسر خیلی خوش گذشت. شخصن سالن کنفرانس را
ندیدم. تقریبن بقیه هم همین وضع را داشتند. و در غالب گروههای هم خوان و
موافق از پلازها و سوئیتها و کلبه های کنار دریا و توی جنگل سر در آوردند
و البته گند چیزی در نبامد. و با خیر و خوشی و خاطره به پایان رسید.
هنوز
کارمان تمام نشده بود. باید بیشترینی را که می توانستیم باشیم نشان بدهیم.
بیشترینی که می توانستیم انجام بدهیم. دوم آبان ماه سالروز تولد احمد موسی
شاکر خراسانی دانشمند قرن سوم بود که البته فکر کنم فقط ما بچه های شاهرود
اسمش را شنیده بودیم. آن هم به مدد روش های منسوخ و قدیمی مهندس قناد.
خواستیم همایشی برگزار کنیم و آن روز را به نام روز مهندسی مکانیک توی
تقویم ها به ثبت برسانیم! که البته بیابنه همایش به انضمام درخواستمان به
وزارت علوم و دفتر ریاست جمهوری هم ارسال شد.
چقدر
با ایمان گوهریان خیابان ها را گز می کردیم و از تراشکاری سر چهار راه
نادر تا ابزارمهدی را می رفتیم و آویزان می شدیم که بیایید توی همایش ما
شرکت کنید. و قیافه های مبهوتشان متعجب تر می شد وقتی می گفتیم پول نمی
خواهیم و فقط شما تشریفتان را بیاورید. می خواستیم بدانند که توی شاهرود
دارد رشته مکانیک تدریس می شود و آنها می توانند برای پروژه های دانشجویی
و کارهای پاره وقت و حتی بیگاری روی جوانهایی که دارند از انرژی زیاد می
ترکند حساب کنند. چه شبهایی را توی اتاق انجمن های علمی به صبح رساندیم با
بچه های شورا و بچه های اتاق 6 هادی و مهدی و یاسر دروزی. و وقتی خورشید
در می آمد و کم کم سر و کله کارمندها هم پیدا می شد با زیر شلواری و
دمپایی می رفتیم طرف خوابگاه با ترانه ی شبها که ما می خوابیم انجمن علمی
بیداره. ما خوابهای خوش می بینیم او نمی دانم در فلان فکر است. خستگی را
نمی فهمیدیم و خیلی چیزهای دیگر هم بود که نمی فهمیدیم. یادم هست که ظهر
سه شنبه رفتم سلف و مسئول ژتون پاره کن گفت که این ژتون دیروز است. تازه
فهمیدم امروز سه شنبه است و وقتی ژتونهای نهار و شام دوشنبه را توی دستم
دیدم فهمیدم که دیروز نهار و شام نخورده ام. از عذابهای بزرگ زندگی ام هم
صدای آکاسیو است. وحالا وقتی فکر می کنم چه طور یک شب تمام را با اره مویی
افتاده بودم به جان آکاسیوها موهای تنم راست می شود.
باید
همه چیز کامل می بود و مرتب. البته کارها دیگر داشت صورت نمایشی و تزیینی
پیدا می کرد. سعید رضایی هم عده ای را جمع کرده بود دور خودش که برای
همایش فیلم بسازند. اوضاع خوب نبود. پول نداشتیم. مهمانها جواب درستی
نداده بودند. گروه هم نه تنها کمک نمی کرد که چوب لای چرخمان می گذاشت.
شریعتی هم جمعمان کرد و اولتیماتوم داد که کارها را تعطیل کنیم. و گفت که
شما می خواهید آبروی(!؟) گروه را پیش صنایع ببرید و کارهایتان با نیت سوء
است و مشکوک است و وای به حالتان اگر خرابکاری کنید. خسته بودم و کوفته و
مضطرب. دیدن سعید و دار و دسته اش هم که دوربین به دست و بی خیال توی
دانشگاه می چرخیدند اعصابم را خرد می کرد.
رفتم
پیش امین و سرش داد زدم که تو دیوانه ای و من خودم همایش را کنسل می کنم.
می دانستم که امین می تواند آرامم کند. آرام هم شدم و همایش هم برگزار شد.
مهمان ها هم آمدند. حتی برای نمایشگاه محصولاتشان را هم آورده بودند. از
خوشحالی گریه ام گرفته بود. بچه های مکانیک هم همه آمده بودند. اما کم
بودیم! این شد که رفتم خوابگاه و آویزان آرش مسیبیان و حامد مکیان و خسرو
خندان معدن و سعید سعادت و سعید رضوانی برق شدم که برای همایش ما آدم
بیاورید. به این هم اکتفا نکردم و در همه اتاقها را زدم که به صرف شیرینی
و شربت و استماع موسیقی تشریف بیاورید تالار. هیات علمی و رییس هم آمدند.
با کت وشلوارهای تعاونی. و برای مدیران صنایع قیافه هم گرفتند.
شماره
دوم ویستا هم منتشر شد که چیزی بیشتر از شماره قبلی نداشت. تکرار همان
مطالب بود. بدون آنکه به دردهایی که توی گروه تحمل می کردیم اشاره کنیم.
حتا یک پاراگراف هم از سیاست های آموزشی فاجعه آمیز گروه نگفته بودیم.
تمام یک سالی را که توی انجمن علمی بودم نه توی برد انجمن چیز به درد خوری
بود نه توی اتاقش. حتا وقتی که دو تا از همکلاسی هایمان خودکشی کردند. دو
نفر از سی نفر. حتا وقتی الناز جلوی دانشگاه پرپر شد. حتا
وقتی میانگین معدل های دانشجویان مکانیک زیر 12 بود. چیزی که حالا داریم
تاوانش را می دهیم. حتا وقتی که بیست نفر از بچه های 79(بیست نفر از شصت
نفر) یا تغییر رشته دادند یا انتقالی گرفتند یا با فوق دیپلم دانشگاه را
ترک کردند. آن هم تا سال دوم تحصیلی. ما فقط یاد گرفتیم که بخواهیم. ما
سعی کردیم و وقت گذاشتیم تا جعبه ابزارمان را کاملتر کنیم. بدون اینکه از
همان ها آنطور که قابلیت داشتند استفاده کنیم. و توانمان را از دست دادیم
و زمانمان را.