تبليغاتX
زاویه نشینان -
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی

باز هم نزدیک عید شد و همه فقط داریم خرید می کنیم تا شاید نو بشیم  ولی ...

از قروشگاه خرید کردیم و اومدیم بیرون ، هوا خیلی سرد بود ، این قدر سرد که ترجیح می دادی ساعت ها تو فروشگاه بگردی ( هر چند جیبت  تار عنکبوت بسته باشه ) ولی پات رو بیرون نزاری تا زمانی که بیرونت نکردن . همه مشغول خرید بودن:

بابا ، من ماشین میخوام ،                

مامان از این شکلات ها برام میخری ،

این بهم بیشتر می اومد یا اون یکی؟ ،

آخه این قیمتش بالاست ،

اون طرف فروشگاه یه پسر بچه هنوز داشت واسه بر چسب دی جی مونی که میخواست و پدرش براش نمی خرید گریه میکرد ، یه کم اون طرف تر دختر کوچولویی با مو های طلایی تو بغل مادرش بود و مادرش اینقدر اون رو محکم به سینه اش چسبانده بود که اون دختر زیبا اصلا احساس خطر نمیکرد و شاید با خودش فکر می کرد که همیشه همچین جایی واسه آروم شدن هست ، دم باجه یه نوزاد تو بغل مادربزرگش خوابیده بود ،

خوش به حالش ، از هیچ چیز این دنیا خبر نداره ( این رو زن مسنی که اونجا تو صف ایستاده بو گفت ) و من ته دلم برای اون کوچولویی که از هیچ  چیز دنیا خبر نداره و هنوز نمی دونه که اینجا با اونجایی که ازش اومده خیلی خیلی فرق داره سوخت .

 دم درب خروج پسر جوونی ایستاده بود و با خستگی زیادی که از چهره اش کاملا مشخص بود به بچه کوچولوها بادکنک تبلیغاتی می داد ، بچه ها همشون تو چرخ های خرید نشسته بودن و اون پسر جوون واسه این که بتونه بادکنک رو به دستشون برسونه باید از کمر خم می شد ، شاید خیلی وقت بود که کمرش درد گرفته بود و میخواست که کمرش رو صاف کنه و برای چند دقیقه به پایین نگاه نکنه ولی نمی تونست ، آخه انگار یه نفر همش مواظبش بود ( این رو وقتی فهمیدم که ...) اون توجهی به بقیه نداشت و بیشتر چشمش دنبال بچه ها میگشت ، واسه یه لحظه دلم خواست جای یکی از اون بچه ها بودم تا اون پسر به من هم بادکنک می داد و از اون جایی که خیلی وقت به خودم قول دادم کاری بکنم که دلم می خواد ، رفتم جلو ، با زحمت پسر رو متوجه حضور خودم کردم ( آخه اون اصلا حواسش به آدم بزرگ ها نبود ) .

 

سلام آقا ( با یه لبخند که بتونم راضی اش کنم که بهم بادکنک بده )

اون فقط سرش رو تکون داد

میشه یه بادکنک هم به من بدین

واسه خودم میخوام ( پسر با نگاهی که توش تمسخر داد میزد به من نگاه کرد ، شاید فکر کرد دارم مسخره اش می کنم ، آخه جوابم رو نداد )

یه دونه بیشتر نمونده بود

آقا بدین دیگه ، ببین ما چقدر خرید کردیم

اخه نمیتونم ، ابن ها مال بچه هاست ( این رو در حالی گفت که به سمت راستش نگاه میکرد و انگار میترسید )

 

من بادکنک رو از دستش کشیدم و رفتم و اون فقط خندید .

مسخرست ولی اون لحظه خیلی شاد بودم ، چند قدم بیشتر از فروشگاه دور نشده بودم که یه پسر بچه فقیر که از سرما به خودش پیچیده بود کمک می خواست . اون دنبال همه راه می افتاد و به همه التماس میکرد

 طرف من اومد فقط به بادکنک من نگاه کرد و دنبال من راه افتاد ولی من اینقدر اون لحظه به خاطر یه بادکنک 100 تومانی شاد بودم که به خودم این اجازه رو ندادم که اون بادکنک رو به اون پسر بدم شاید یه کوچولو خوشحال بشه ، الان اون بادکنک تو اتاق زیر دست و پا افتاده و خوشحالی من هم به خاطر اون بادکنک تا شب بیشتر طول نکشید.

ما آدم ها می تونیم خیلی وقت ها با کارهای کوچک همدیگر رو شاد کنیم  ، شاید اگه این غرور کودن کناربزاریم و صادقانه تر برخورد کنیم ، راحت تر با هم کنار بیایم ، بعضی وقت ها میشه با یه لبخند ، با یه بادکنک  که حتی درست حسابی هم باد نشده ، یا حتی با یه missed call  اطرافیانت رو خوشحال کنی ، آخه تو این دنیا که هرکس به فکر خودش تو حتی با یه کار کوچک که بتونه نشون بده که تو به فکر اطرافیانت هستی ، میتونی اون ها رو خوشحال کنی . شاید اگه من اون بادکنک سفید رو به اون پسر میدادم الان احساس بهتری داشتم آخه اون هیچ انتظاری از پدرش نداشت که براش ماشین یا برچسب دی جی مون بخره ، اون تو اون هوای سرد هیچ آغوش گرمی رو نداشت و اون هنوز خیلی کوچک بود که بتونه این رو درک کنه که نا خواسته  به این دنیا پا گذاشته و من هنوز نفهمیدم که چرا من اون لحظه نتونستم از یه بادکنک دل بکنم و چرا اون پسری که تمام مدت کمرش خم بود و چشمش دنبال بچه ها می گشت ، نتونست این بچه رو ببینه ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 15:11  توسط مینا  |